ديوار مردم گشته . لمؤلّفه :
اگر باور نمىدارى رو از بتخانهء چين پرس * كه مانى نسخه مىخواهد ز نوك كلك مشكينم
چون چينيان از عمل بازآمدند و از براى شادى دهلها زدند ، پادشاه آمد و در آن صفّه درآمد كه از قلم سحرپرداز و رقم جاننواز چينيان صحيفهء رموز جانى و مجمع اشخاص روحانى گشته بود ، بر فراز مسند ، فلك تمكين شد و همدم ماه و پروين گشت و چشم بر نقش و نگار آن صفّهء آثار انداخت و لحظهاى به نظارهء آن غرايب خوش پرداخت چون داد نظاره داد و بر دقايق هنر ايشان اطّلاع افتاد ، فرمود تا پرده از ميان برداشتند و همّت بر مشاهدهء آن صفّه صفا كه سايهبان اوج فلك و تماشاگاه فوج ملك بود گماشتند . مثنوى : 83 / 10
عكس آن تصوير و آن كردارها * زد بر اين صافى شده ديوارها
هرچه آنجا ديد اينجا به نمود * ديده [ را ] از ديده خانه مىربود
از همه غريبتر آنكه پادشاه در وقت نظاره صورت خود را كه جان معانى است بر آن صفّهء مصفّا كه مظهر انوار روحانى است ، معاينه مىديد و به قدح صدق شراب ناب محبّت خود مىچشيد . لمؤلّفه :
عَلَمِ عشق خويشتن افراشت * ديده از نقش خود نمىبرداشت
مست چشم فتنهانديش خويش شد و زنّار بند زلف كافر كيش خويش گشت ، پادشاه عاشق صورت خود شد و با خود عشق مىباخت و مىگفت اين سمند آتشپا ، بر سر من كه تاخت و اين كمند اژدهاآسا در گردن من كه انداخت ؟ و له ايضا :
شمع جانم به دست باد كه داد * داغ جانسوز بر دلم كه نهاد
[ تا ] فلك كرد فتنهانگيزى * كس چنين فتنهاى ندارد ياد
غرض از ايراد اين حكايت ، تمثيل دانشمند است به چينيان كه هر روز نقشى از علوم بر صحايف خواطر خود مىنگارند و آن نقوش را به كثرت مذاكره و تكرار محفوظ مىدارند و تمثيل صوفيان است به روميان كه هميشه به مصقلهء ذكر « لا إله الّا اللّه » آيينهء جان خويش را مجلّا سازند و على الدّوام از شوق يار به نفى نقوش اغيار پردازند تا به حدّى كه آيينهء دل ايشان پذيراى جمال پادشاه حقيقى گردد و لوح محفوظ علوم لدنيّهء غيبيّه شود ، چنان كه در مثنوى مىفرمايد : مثنوى . 84 / 1