كو غنى است و جز او جمله فقير * كى فقيرى بىعوض گويد كه گير
و سرّ ديگر در زكات آن است كه حق ، سبحانه و تعالى ، اموال و انفس ما را خريده و در مقابل بهشت را كه محلّ تجلّى جمال و منزل تدلّى « 1 » ايزد متعال است وعده كرده كه :
« إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ »
« 2 » پس به دادن مال كه شفيق روح است به اسم زكات ، تدرّج به ايثار انفس حاصل آيد و گشايش در جميع سعادات ، بستهء اين صفت است . ابن فارض عليه الرّحمة : شعر .
فمن لم يجد فى حبّ نعم بنفسه * و لو جاد بالدّنيا اليه انتهى البخل 58 / 7
فنافس ببذل النّفس فيها اخا الهوى * فان قبلتها منك يا حبّذ البذل
مىگويد هر محبّى كه در محبّت جانان فداى دل و جان نكند اگرچه جميع دنيا را و آنچه در اوست در تمنّاى لقاى دوست ايثار كند و جوانمردى نمايد در مذهب اهل درد [ و ] عاشقان جوانمرد به غايت بخل موصوف و به نهايت شحّ نفس معروف باشد .
پس بايد كه منافسهء اهل عشق و هوا به بذل نفس و ايثار جان بود و اگر محبوب جليل اين متاع قليل قبول كند ، غايت جود آن بود . شعر :
به نيمجان كه تو دارى و يك نَفَس كه تو راست * حديث پيشكش و يادگار نتوان كرد
برو به پيش سگان درش فشان جان را * كه اين متاع بر آن رخ نثار نتوان كرد
[ حجّ ]
و ديگر حجّ اشارت است كه به حضرت عزّت مراجعت مىبايد و از هرچه بىاختيار خواهد بريدن به اختيار ترك آن گفتن . لمولانا قدّس سرّه :
ناچار مىبرندت بارى به اختيار * تا پيش شاه باشدت اعزاز و آبروى 58 / 18
مستان و عاشقان بَرِ دلدار خود روند * هركس كه گشت عاشق رو ، دست از او بشوى
ماهى كه آب ديد نپايد به خاكدان * عاشق كجا بماند در دَورِ رنگ و بوى
خاصه كسى كه عاشق سلطان ما بود * سلطان بىنظير و خداوند قندخوى
در خواب شو ز عالم و از شش جهت گريز * تا چند گول گردى و آواره سو به سوى
يعنى اى قرار گرفته در شهر انسانيّت و مقيم گشته در ديار طبيعت حيوانيّت و از كعبهء وصال و طلب مشاهدهء جمال ما بىخبر مانده ، چند در اين منزل بهيمى مقام كنى و پاى بستهء
« إِنَّ مِنْ أَزْواجِكُمْ وَ أَوْلادِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ »
« 3 » باشى ، برخيز و اين بندها همه برهم گسل و
هامش
( 1 ) . نسخه : ( تدنى ) ؟
( 2 ) . توبه ( 9 / 111 ) .
( 3 ) . تغابن ( 64 / 14 ) .