هزار سال پياده طواف كعبه كنى * قبول حق نشود گر دلى بيازارى
ز عرش و كرسى و لوح و قلم فزون باشد * دل خراب كه او را به هيچ نشمارى
رمزى از بعضى تعبّدات شرع گفته آمد ، فامّا آنچه حقايق آن است در اطباق آسمان و زمين نگنجد و شايد كه بدين قدر اشارت عاقل فرزانه از طلسم جسمانى راه به سر حدّ گنج معانى تواند برد ، و ليكن بايد به خيالات [ كه ] اطفال طريقت را بدان پرورش دهند فريفته نشود و از گنج جان به طلسم جسم قانع نگردد و به مشاهدهء چهرهء جان از دولت لقاى جانان بازنماند .
گنج يا بى ، چون طلسم از پيش رفت * جان شود پيدا چو جسم از پيش رفت 61 / 8
بعد از آن جانت طلسمى ديگر است * غيب را جان تو جسمى ديگر است
همچنان مىرو بيابانش مپرس * در چنين دردى ز درمانش مپرس
گنج در قصر است و گيتى چون طلسم * بشكند آخر طلسم اين بند جسم « 1 »
مردى ، صاحب دردى ، سيّاحى ، جهانگردى ، حكايت كردى كه : در ديار دمشق جماعتى از اهل عشق به هواى سماعى در خانقاهى اجتماعى داشتند ، مطربى ، نغمهسرايى ، بلبلنوايى ، داود لهجتى ، يوسف بهجتى ، از اشعار مولانا جلال الدّين رومى اين شعر آغاز كرد كه : و له .
ز بعد خاك شدن يا زيان بود يا سود * به نقد خاك شوم بنگرم چه خواهد بود 61 / 16
به نقد خاك شدن كار عاشقان باشد * كه راه بند گشودن خدايشان بنمود
محبّى [ عاشق ] « 2 » ، دردمندى صادق ، چهره زرد از آتش درد برافروخت و رخت تعلّقات غير به نار غيرت عشق مىسوخت و لئالى قطرات عبرات به الماس مژگان مىسفت و بازخوان بازخوان مىگفت . چون مطرب اين دو بيت اعاده فرمود ، عاشق بيچاره آهى زد و جان به جانان تسليم كرد . بيت :
دوستارى اينچنين كن گر كنى * جان سپارى اينچنين كن گر كنى 61 / 22
جان چه خواهى كرد بر جانان فشان * در ره جانان چو مردن جان فشان
نيست شو تا هستىات از پى رسد * تا تو هستى ، هست در تو كى رسد
تا نگردى محو در ذلّ فنا * كى رسد اثباتت از عزّ بقا
هامش
( 1 ) . در منطق الطير ص 11 . گنج در قعر است .
( 2 ) . نسخه : عاشقى .