محبّت نيز مفتاحى است با دو دندانهء طلب و شوق كه در دار سلطنت معرفت به دو مفتوح شود ، چنان كه خواجه عليه السلام بدين معنى اشارت فرمود كه : « و تحبّبت اليهم بالنّعم فعرفونى » و اين معرفت خزينهدار گنج وحدت است كه : « كنت كنزا مخفيّا » نشان آن گنج مىدهد و اين خزينهدار را كليدى است با دو دندانه كه آن لاى نفى ما سواست و چون بدست اخلاص كليد را در نفى كونين بلكه در ازالت حكم كثرت اسماء و صفات به حكم « كمال الإخلاص نفى الصّفات عنه » حركت [ دهى ] از ولايت و احديّت باب يقين دوم كه قاب قوسين است به سر حدّ گنج احديّت منفتح گردد و چون به حكم :
« دَنا فَتَدَلَّى »
« 1 » سيّار طيّار قدم بر مقام
« أَوْ أَدْنى »
« 2 » نهد سبحات وجه باقى از براى طلب كمال تلاقى « 3 » آتش غيرت در خرمن غيريّت موهوم سيّار در زدن آغاز كند و به زبان زبانه اين ندا در دهد كه :
لمؤلّفه . « 4 » 49 / 10
در راه دوست هستى موهوم تو بلاست * هان نفى كن بلاى وجود خودت به لا
تا تو به حرف لا نكنى نفى هرچه هست * تو از كجا و منزل الّا اللّه از كجا
هيهات ، هيهات وصول بىاتّصال و انفصال با حضرت ذو الجلال و الجمال آنجا دست دهد . انخفاضى كه موجب ارتقاست و فنايى كه سرمايهء بقاست ، آنجا روى نمايد .
لقاى ازلى در اينجا مشاهده افتد ، بقاى لميزلى اينجا حاصل آيد . عاشقان « 5 » سرمست و رندان رفته از دست صهباى تجلّيات جمال حق به قدح صدق « 6 » در اينجا نوشند و عارفان عريان از لباس قيود شهود خلعت صافى سلطنت از اطلاق وجود در اينجا پوشند ، و خواجه كونين كه رافع است از اين مقام خبر داد آنجا كه گفت : « انّ اللّه اختصّ لخواصّ عباده شرابا فاذا شربوا طابوا و اذا طابوا طاشوا و اذا طاشوا طاروا و اذا طاروا بلغوا و اذا بلغوا و صلوا و اذا وصلوا اتّصلوا و اذا اتّصلوا انفصلوا و اذا انفصلوا فنوا و اذا فنوا بقوا و اذا بقوا صاروا ملوكا و هم فى مقعد صدق عند مليك مقتدر . « 7 » » ترجمهء حديث اين است كه مىگويد :
سر سرفرازان اهل رشاد * مُبَشّر به منشور « قل يا عباد »
جهان بزرگىّ و جان جهان * حبيب خدا خواجهء انس و جان
هامش
( 1 ) . نجم ( 53 / 9 ) .
( 2 ) . نجم ( 53 / 9 ) .
( 3 ) . تلافى .
( 4 ) . ر . ك : حواشى .
( 5 ) . عاشق .
( 6 ) . حدق .
( 7 ) . قسمت آخر حديث : قمر ( 54 / 55 ) .