تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
بود ، مجلس نصيحت اختيار كردند . روز اوّل كه جميع اركان سلطنت و اعيان مملكت حاضر بودند ، بعد از حمد حضرت پروردگار و درود نبىّ مختار ، فرمود كه : اوّل واجب بر ارباب عقول ، معرفت حضرت احديّت است و اعتراف بر وحدانيّت و بيشتر عوام از اهل ايمان و اسلام در اين باب تقليد پيش گرفته‌اند و قوانين و ادلّهء قاطعه و براهين و حجج ساطعه‌اى وراى ظهور القا كرده و اين ضعيف در اثبات اين مطالب هزار دليل اقامت كرده ، مىخواهم كه به تقرير آن دلايل لب‌تشنگان اين طريق را چاشنيى از شراب تحقيق چشانم و سرگشتگان باديهء طلب را به سرچشمهء معرفت رسانم ، و در آن مجلس قريب صد دليل به الفاظ عذب چون زلال سلسبيل از براى ارشاد ابناى سبيل تقرير فرموده و در آن محفل بعضى از اصحاب سلطان الاوليا و برهان الأصفياء ، قطب الاقطاب ، شيخ نجم الدّين ابو الجناب الكبرى ، قدّس سرّه ، حاضر بودند ، چون در حضرت شيخ ، اعلى اللّه درجته فى العلّيّين ، بعضى مقالات را عرضه [ كردند ] ، شيخ فرموده‌اند كه كاشكى ما نيز از فوائد آن مجلس مستفيد مىشديم . اين حكايت به سمع امام رسيده است و امام به سعادت ملاقات شيخ مشرّف شده ، شيخ فرموده‌اند كه ما را چندان سر قيل‌و قال « 1 » و پرواى بحث و جدال نيست ، و « 2 » اگر يك دليل كه بر ساير آن ادلّه راجح باشد و وجه ثبوت آن پيش امام واضح بود تقرير فرمايند ، هر آيينه از مزاياى الطاف معدود گردد . امام « 3 » دليلى از آن هزار دليل اختيار كرد و به تقرير آن قيام نمود ، شيخ مقدّمه‌اى را از آن مقدّمات منع كردند و سند گفتند هرچند امام به طريق مجادله اشتغال نمود ، تفصّى به حصول نپيوست « 4 » و حالت بر وى متغيّر شد ، شيخ فرمودند : چون وحدانيّت ملك جليل پيش تو ثابت بدين دليل بود دليل باطل گشت ، پس مدلول نيز نزد تو زائل شده باشد ، حق را به دليلى بايد دانست كه زوالش ممكن نباشد ، امام را از آنجا كه حميّت دانشمندى است قهر مستولى شد ، از شيخ سؤال كرد كه . بم عرفت اللّه ؟ 44 / 21 يعنى به چه شناختى خداى را ؟ شيخ در جواب گفتند : به واردات قدسى و مشاهدات انسى ، امام گفت : اين بر من چه حجّت باشد ؟ شيخ گفتند . « ما لكم لا تعرفون لسانكم انتم قلتم بم عرفت و ما قلتم بم تعرفوننى » يعنى چيست شما را كه در آداب بحث و جدال كه طريقهء اهل قيل و قال
هامش
( 1 ) . ن : قال نيست . ( 2 ) . ن : كه . ( 3 ) . ن : كه . ( 4 ) . نه پوست .