جوشن صورت 42 / 1 برون كن در صف مردان درآ * دل طلب كز دار ملك دل توان شد پادشا
تا تو خود را پاى بستى ، باد دارى در دو دست * خاك بر خود پاش كز تو هيچ نگشايد تو را
با تو قرب « قاب قوسين » « 1 » آنگه افتد دوست را * كز صفات خود به « بعد المشرقين » افتى جدا
آن خويشى چند لافى كان اويم ، كان او * آن او شو گويدت خود آن مايى آن ما
قال رجل للنّورىّ « 2 » 42 / 5 « ما الدّليل على اللّه ، قال « اللّه » ، قال فما بال العقل ، قال العقل عاجز و العاجز لا يدلّ الّا على عاجز مثله » مردى نورى را پرسيد : كه دليل بر خداى چيست ؟
گفت : هم خداى ، سايل گفت : پس كار عقل چيست ؟ گفت : عقل عاجز است و عاجز راه ننمايد مگر به عاجزى همچون خويشتن . نظم :
تو به دو بشناس او را نه به خَود * راه از او خيزد به دو ، نه از خرد 42 / 9
واصفان را وصف او در خورد نيست * لايق هر مرد و هر نامرد نيست
عجز از آن همراه شد با معرفت * كاو نه در وصف آيد و نه در صفت
برترست از علم و بيرون از عيانست * زانكه در قدّوسى خود بىنشانست
زو نشان جز بىنشانى كس نيافت * چارهاى جز جانفشانى كس نيافت
آن مگو چون در اشارت نايدت * دم مزن چون در عبارت نايدت
نى اشارت مىپذيرد نه نشان * نه كسى زو علم دارد نه عِيان
در جلالش عقل و جان فرتوت شد * عقل حيران گشت و جان مبهوت شد
عقل اگر در راه حق ره بين بدى * فخر رازى رازدار دين بدى « 3 »
نقل است كه چون امام ائمّهء اسلام ، ممهّد قواعد شرايع و احكام ، استاد علماى بنىآدم ، حاوى اصناف علوم و حكم امام فخر الدين رازى 42 / 19 ، جزاه خير الملك المجازىّ ، ديار خوارزم ، صينت « 4 » عن الطّوارق و الازم ، را به قدوم شريف مشرّف ساخت و سايهء فضائل بر مفارق ولات اين ولايت انداخت ، سلطان جوانبخت فروزندهء تاج و فرازندهء تخت ، سايهء اخصّ إله ، سلطان علاء الدّين خوارزمشاه ، طيّب اللّه ثراه و جعل الجنّة مثواه ، كه در آن وقت والى ولايت قبّة الاسلام خوارزم بود ، قدوم او را غنيمت تمام شناخت و به اصناف الطاف و انواع اعطافش بنواخت و در تعظيم و اكرام و تبجيل و احترام و انجاح
هامش
( 1 ) . نسخه : قاب و قوسين .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .
( 3 ) . ر . ك : حواشى .
( 4 ) . صيبت .