تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
مرغكى بر درختى نشسته بود و بانگ مىكرد ، پيغامبر مرا گفت : دانى كه چه مىگويد ؟ گفتم نه ، گفت : اين مرغك نابيناست چنين مىگويد : يا ربّ مرا چشم ندادى تا روزى خويش طلب كردمى ، اكنون كه چشم از من بستدى روزى من به من رسان . ملخى پرّان بيامد ، اين مرغ دهن باز كرد ، ملخ به دهان وى درآمد و بخورد ، باز بانگ كرد ، پيغامبر ، عليه السّلام ، گفت : مىدانى كه چه مىگويد ؟ گفتم : نه ، گفت : مىگويد : كه سپاس آن پادشاهى را كه مرا سير كرد . چون اين مقدار از دنيا بنده را بس باشد ، خاك بر سر دنيا باد . پس به نصّ كتاب و اخبار ثابت گشت كه طيور و وحوش و سباع را معرفت خدا هست ، و مر اين چيزها را عقل نيست ، پس اگر خداى را ، عزّ و جلّ ، به عقل توانستى شناختن ، پس [ براى ] اين چيزهايى كه بىعقل‌اند ، معرفت محال بودى ، و از فلاسفه و دهريّه كه از مراجع عقلايند ، بايستى كه هيچ كس كافر و جاهل به اللّه نبودى ، چه ، قوانين كه در اثبات علوم رياضيّه وضع كرده‌اند و براهين كه بر مطالب عاليهء حكميّه اقامت نموده‌اند ، عقول علماى اسلام و فقهاى انام در ادراك مناط بعضى از آن به غايت قصور معترف است ، اگر عقل علّت معرفت خداى بودى ، بايستى ، كه آن طايفه كه عقلاى مراجع‌اند عارف به اللّه بودى .

امّا قول آن كسان كه گفتند كه خداى را به دليل توان شناختن

، اين نيز هم درست نيست از بهر آنكه خداى گفت :
« وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى »
« 1 » الآية ، خبر داد خداى ، عزّ و جلّ ، كه اگر ما فرشتگان را فرستيم تا گواهى دهند و مردگان را از گور برآريم تا گواهى دهند ، هرچه ما را خلق است از جماد و از حىّ در برّ و بحر ، گروه گروه بفرستيم تا گواهى دهند ، نگروند تا من نخواهم كه خداوندم و كدام آيت باشد از اين قوىتر ، و كدام حجّت باشد از اين ظاهرتر ، كه خداى ، عزّ و جلّ ، خبر داد كه اين كلّ آيات علّت و سبب نگردند وجود ايمان و معرفت را تا مشيّت من نباشد . درست شد كه خداى را ، عزّ و جلّ « 2 » ، نه آن يابد كه خداى را خواهد ، و ليكن خداى ، تعالى ، را آن يابد كه او را خداى خواهد ، و در جاى ديگر گفت :
« وَ ما تُغْنِي الْآياتُ »
« 3 » الآية و در بسيارى از آيات هدايت دادن را از پيغامبر ، عليه السّلام ، نفى كرده است ، كه :
« إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ
هامش
( 1 ) . انعام ( 6 / 111 ) . ( 2 ) . ن . و جلّ را . ( 3 ) . يونس ( 10 / 101 ) .