جز به خاك پاى دار و به سرّ سر شمشير نخورد . لمولانا قدّس سرّه :
در ميان پردهء 36 / 2 خون عشق را گلزارها * عاشقان را با جمال عشق بىچون كارها
عقل گويد شش جهت حدّ است و بيرون راه نيست * عشق گويد راه هست و رفتهام من بارها
عقل بازارى بديد و تاجرى آغاز كرد * عشق ديده زان سوى بازار او بازارها
اى بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق * ترك منبرها بگفته بر شده بر دارها
عاشقان دردكش را در درونه ذوقها * عاقلان تيرهدل را در درون انكارها
عقل گويد پا منه كاندر فنا جز خار نيست * عشق گويد عقل را كاندر تو است آن خارها
آه چكنم . هر دلى مرغ اين انجير نيست و هر بلبلى را آهنگ اين صفير نه . بيت :
ترا به قاف 36 / 9 چو هرگز نبوده است گذر * ز ما حكايت عنقا كجا كنى باور
اين سرّى است كه بيرون نمىتوان داد ، مهر خاموشى بر زبان مىبايد نهاد كه گنج نهفتنى است و نشان گنج ناگفتنى . بيت :
گردم فرو خواهد شدن از راز نتوان زد دمى * خاموش كن ، خاموش كن تا برنجوشد عالمى
عاقل از اين سخن آشنا ، بيگانه است و فسون عقل در پيش عشق ، افسانه . بيت :
دل شناسد كه چيست جوهر عشق * عقل را ديدهء بصارت نيست
پروانه داند كه گرمى تلخ شمع ، شهد شكرريز است ، ديوانه داند كه آواز زنجير چه دلاويز و طربانگيز است . لمؤلّفه :
تو نازنين جهانى و نازپرورده * تو را ز سوز درون و نياز ما چه خبر
چو دل به مهر نگارى نبستهاى اى مه * تو را ز حالت عشّاق بينوا چه خبر
مغز خرد از غرابت اين حال در جوش و خروش آمده ، پير خرد هرچند خود را طفل اين مكتب ساخت ، حرفى نشناخت و عاقبت در راه حيرت لوح از بغل درانداخت . لمؤلّفه :
خواست عقل كل كه داند از كمالش نيمحرف * گشت از اين ادراك عاجز فكرت درّاك او
گرچه كنجى نيست خالى از فروغ آفتاب * چشم خفّاشى ندارد طاقت ادراك او
از اين جهت اهل معرفت را اجماع است « 1 » 36 / 23 بر آنكه رهنماى به خداى هم خداى است ، عزّ و جلّ ، چنان كه مقتداى ارباب تصوّف صاحب تعرّف 36 / 24 مىگويد : « اجمعوا على انّ الدّليل على اللّه هو اللّه وحده . »
هامش
( 1 ) . ن : اجتماعست ، در شرح تعرف : اجماعست ، ر . ك حواشى .