تجلّت سطوة الجبروت حتّى * فنينا ثمّ قد تفنى الفناء
بقاء الحقّ افنانا و أفنى * بقاء فناءنا ذاك البقاء « 1 »
لخواجه عماد فقيه قدّس اللّه روحه العزيز « 2 » :
اگر مرد عشقى 35 / 4 كم خويش گير * و گرنه ره عافيت پيش گير
مترس از محبّت كه خاكت كند * كه باقى شوى گر هلاكت كند
نرويد نبات از حبوب درست * مگر حال بر وى بگردد نخست
ترا با حق آن آشنايى دهد * كه از دست خويشت رهايى دهد
كه تا با خودى در خودت راه نيست * و ز ين نكته جز بى خود آگاه نيست
هرچند در شرح حقيقت اين مقام ، عبارت وافى نيست و در تعيين ماهيّت اين مرام اشارت كافى نه ، امّا انجام كار از آغاز ديدن و دست از نامعذور بازكشيدن ، كار خرد دورانديش و وظيفهء عقل دانش كيش است ، و ليكن كسى كه رشتهء عقل گسسته و از عقال عقل رسته و به كليّت وجود در عشق پيوسته باشد و عشق مطلق به حكم « كنت سمعه و بصره و يده » گوش شنوا و چشم بينا و دست گيراى او شده و اين رباعى نقد وقت او آمده : رباعى .
عشق آمد 35 / 14 و شد چو خونم اندر رگ و پوست * تا كرد مرا تهى و پر كرد ز دوست
اجزاى وجود من همه عشق گرفت * نامى است ز من بر من و باقى همه اوست
لا جرم هرچه شنود به عشق شنود و هرچه گويد ، به عشق گويد ، پند خرد در گوش نكند ، بىدستورى « 3 » عشق نگويد و بىفرمان او خاموش نكند . لمؤلّفه طاب مرقده : 35 / 17
چو عشق در سخن آرد حسين سوخته را * به خويشتن نتواند كه او خموش كند
در دريايى غرقم كه غرقه گرداب آن ، ياد ساحل نكند ، و بستهء زنجيرى شدم كه با چنان زنجير ترك ديوانگى ، هيچ عاقل نكند ، غرق اين دريا را دل دريا و كام نهنگ خوشتر است از سفينهء سلامت و ساحل نام و ننگ . لمؤلّفه :
دلم ز ساحل آرام و عافيت بگرفت * كجاست كام نهنگى و موج دريايى
عقل با چون و چرا ساخته و عشق از سبحات جمال بىچون گداخته ، عقل پربسته و عشق در بساط قرب از پرتو رخ معشوق مات گشته ، عشق با تاج و افسر بسر نبرد و سوگند
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .
( 3 ) . بىدستورى - بىدستور . « ى » به جاى كسره در اين كتاب مكرّر آمده و در كتابهاى ديگر نيز بسيار ديده مىشود .