چهرهء آيينه بنشيند به اطراف آستين ، آن غبار از روى آيينه برمىدارد و اگر هزار گونه جواهر و حلىّ دارد ، يا در خانه نهد ، يا در دست و يا در گوش كند ، امّا روى از همهء جهان بگرداند و فراروى آيينه دارد . لمولانا قدّس سرّه :
انديشه را رها كن و دل ساده شو تمام * چون روى آينه كه به نقش و نگار نيست
چون ساده شد ز نقش همه نقشها در اوست * آن سادهرو ، ز روى كسى شرمسار نيست
چون روى آهنى ز صفا اين هنر بيافت * تا روى دل چه يابد كاو را غبار نيست 32 / 4
اما مقام سوم : « 1 » مقام معرفت شهوديّه است
و اين معرفت اخصّ خواصّ است از اصحاب مشاهدات جمال و ارباب مكاشفات جلال و مسعودان سعادت ازلى و مخصوصان سيادت لميزلى ، كه هنوز در كتم عدم و مقرّ قدم بودند كه خيّاط قضا و قدر به خيط مشيّت در كارخانهء قوى و قدر به دست عنايت و قوّت قدرت و صناعت حكمت ، خلعت معرفت بر قامت قابليّت ايشان از نسجى كه تار او « يحبّهم » و پود او « يحبّونه » است دوخته بود و بعد از تقيّد ايشان به قيد ناسوتى به جذبات لاهوتى چهرهء ايشان برافروخته ، بلكه به نور سبحات وجه باقى خرقهء « 2 » اثنينيّت ايشان به تمامى سوخته ، لا جرم ايشان طايفهاىاند با نيستى ساخته و دل از هستى پرداخته و در عين بيخودى خداى را هم به خدا شناخته و در مخاطبهء طالبان معرفت ربّ ، و ارشاد صادقان اهل طلب گفتهاند : شعر .
حق را به حقشناس 32 / 17 ، كه در قُلزُم عقول * در مىكشد نهنگ تحيّر من و تو را
خواهى كه در بقاى حقيقى رسى به كلّ * از هستى مجازى خود شو بكل فنا
و ايشاناند كه پيش از قيامت قيامتها ديده ، و بىاتّصال و انفصال به حضرت رسيده و نقوش صور از لوح جان سترده و رخت جان به حضرت جانان برده و امانت را به اهلش سپردهاند و سرّ « كلّ شىء يرجع الى اصله » در ميان نهاده و مجموع ميراث را به ورّاث حقيقى سپردهاند كه :
« وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
« 3 » و دفتر
« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ »
« 4 » را خوانده و فذلك آن را در وجه باقى « الّا وجهه » نشاندهاند ، لا جرم روى از :
« كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ »
« 5 » تافتهاند و سعادت
« وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ »
« 6 »
هامش
( 1 ) . متن : مقصد سوم .
( 2 ) . ن : تفرقه .
( 3 ) . آل عمران ( 3 / 180 ) .
( 4 ) . قصص ( 28 / 88 ) .
( 5 ) . رحمن ( 55 / 26 - 27 ) .
( 6 ) . رحمن ( 55 / 26 و 27 ) .