سرِّ مطلب آنست كه ، وجود ، در طبايع كليه زائد بر ذاتست ، لذا طبايع در تحقق محتاج به وجود و أمرى شبيه وجود است كه طبيعت را از إبهام خارج نمايد و اگر اصل طبيعت وجود ، داراى تشخُّص زائد باشد ، يلزم معلولية وجود الواجب الذي يقول بتحقُّقه بالذات ، كل من في سواد مملكة العقل .
ديگر آن كه هر معنا و مفهومى كه غير سنخ وجود است ، از ناحيهء وجود تحقق مىيابد و اصل وجود متحقق بالذاتست لذا معانى ماهويه و ظهورات و نسب وجوديه ، از عوارض متأخّر از مقام حقيقت وجودند .
از آن چه كه ذكر شد ، جواب ايراد دوم كه - ان لا تحقق للعام الا في ضمن الخاص - در باب ماهيات درست است نه در بابِ وجود ، و اصل حقيقت از سنخ مفاهيم كلي نمىباشد - و هو لا كلي و لا جزئي و لا عام و لا خاص - و همهء اين معانى و مفاهيم از جلوهها و تجليات و سريان وجود در اعيان و اذهان حاصل مىشود ، و اين شأن كلي و عموم ماهوى است كه از باب غايت إبهام و نهايت ضعف با ملاحظهء انضمام به غير تشخُّص و تعيُّن پيدا مىكنند نه چيزى كه خود اصل كليهء تعيُّناتست .
در جاى خود گفتهايم كه وجود هر چه از قيد دور شود ، تماميَّت آن كاملتر و از حدود و نقائص دور مىشود ، تا چه رسد به وجودى كه أصلًا قيد ندارد و مبرَّا از هر قيدى است حتى قيد اطلاق .
جواب از اشكال سوم آن كه وجود خاص امكانى كه آن را فرد وجود مىدانند و متصف است بوجوب ، بنا بر قول بوجود مطلق ، يعنى وجود مطلق مصطلح عارف ، از نسب و ظهورات بل كه صورت وجود حق است كه - له نسبة خاصَّة إلى الوجود الحق المطلق - ولى نه نظير نسبت متعيّن قائم بذات بوجود متعين مثل خود ، بل كه نسبت ، اضافهء اشراقى حق است كه قطع نظر از معنا و باطن خود ، از اوهام و أباطيل است ، و اما بنا بر قول برخى از عرفا كه حقايق ممكنه موجودند به معناى آن كه نفس اضافه و اشراق نور
تمهيد القواعد ( فارسى ) — صفحة مقدمهء كتاب 52
مساهمون: صائن الدين علي بن محمد تركة
صمقدمهء كتاب ٥٢