خود محجوب و محكوم بأحكام حس و طبيعت مىشود ، چون هر مرتبهاى داراى احكامى است ، قهراً لطافت خاص روح مغلوب احكام حس و محسوس و محكوم به احكام خاص حيوان بالفعل است و تا جهت روحانيت غالب نبايد احكام خاص انسانى ظاهر نمىشود .
لذا نفس در مقام طبع از اصل فطرت خود محجوب است ولى احكام فطرت مخفى است و قابل ظهور و بروز مىباشد ، و عهود و مواثيق خود را كه در عالم ذرَّ به آن گردن نهاده بود و به -
بَلى
- اجابت نموده بود فراموش نموده است .
لذا انسان محكوم بأحكام طبع و مرتبهء حس مانند شخص خواب و نائم از اصل فطرت غافل و منغمر است در اوهام و خيالات و لذات حسى مخصوص حيوان و بهائم . پارهاى از نفوس براى هميشه در اين عالم مستقرند و براى آنها بيدارى و توجه به غفلت و اقدام جهت ما فات عنه دست نمىدهد و احكام غفلت حقيقت و سرِّ وجودى و حقيقت اثر روحانى و حقيقت نفس انسانى و حيوانى أو را در بر گرفته و از ناحيهء غلبهء احكام كثرت ، اخلاق و روحيات - انحرفت أخلاقها و أوصافها بالميل إلى جانب التفريط أو الإفراط به حكم المرتبة و النشأة ( چون جاهل يا مفرط است يا مُفَرِّط ) و خفى لذلك الغلبة و الانحراف و الميل اثر القلب الوحدانى الاعتدالى في كل واحد من النفس و الروح و السّر - به اين معنى كه شخص متوقف در مقام طبع و منغمر در احكام حواس ظاهره ، بمقام نفس و روح و سرِّ بالفعل نمىرسد و اين حقايق كه فصول حقيقت انسانى و مقوِّم درجات وجودى أو هستند هرگز بمقام ظهور و بروز و فعليَّت نمىرسند و در حالت قوهء و استعداد مىمانند ، چون نفس انسانى ، بنا بر تحقيق ، جسمانية الحدوث است و شخص متوقف در عالم حيوانى بعد از انغمار در مشتهيات نفسانى خاص حيوان ، استعداد و قوهء