و آنجا رفت . شيخ چون بدانست ، بگريخت . زن بر عقب او مىدويد و فرياد مىكرد كه : « در خون من سعى مىكنى » . شيخ التفات نكرد و به ديوارى بلند بررفت و خود را فروانداخت . چون پير شد ، روزى مطالعه احوال و اقوال خود مىكرد . آن حال يادش آمد . در خاطرش آمد كه : « چه بودى اگر حاجت آن زن روا كردمى ؟ كه جوان بودم و بعد از آن توبه كردمى » . چون اين از خاطر خود بديد ، رنجور گشت . گفت : « اى نفس خبيث پر از معصيت ! بيش از چهل سال در جوانى اين خاطر نبود . اكنون پس از چندين مجاهده ، پشيمانى بر گناه ناكرده از كجا آمد ؟ » . عظيم اندوهگين شد و به ماتم نشست . سه روز ماتم اين خاطر بداشت . بعد از سه روز پيغمبر را - عليه الصّلاة و السّلام - به خواب ديد . فرمود كه : « اى محمّد ! رنجور مشو . كه نه از آن است كه در روزگار تو تراجعى هست ، بل كه اين خاطر تو از آن بود كه از وفات ما چهل سال ديگر گذشت و مدّت ما از دنيا دور تر گشت و ما نيز دور تر افتاديم . نه تو را جرمى است و نه حالت تو را قصورى . آنچه ديدى از دراز كشيدن مدّت مفارقت ماست ، نه آن كه صفت تو در نقصان است » .
و گفت : يكبار بيمار شدم و از اوراد زيادتى بازماندم . گفتم : « دريغا تندرستى كه از من چندين خيرات مىآمد ، اكنون همه گسسته شد » . آوازى شنيدم كه : « اى محمّد ! اين چه سخن بود كه تو گفتى . كارى كه تو كنى نه چنان بود كه ما كنيم . كار تو جز سهو و غفلت نبود و كار ما جز صدق نبود » . گفت : « از آن سخن ندم خوردم و توبه كردم » .
و گفت : « بعد از آن كه مرد بسى رياضت كشيده [ باشد ] و بسى ادب ظاهر به جاى آورده و تهذيب اخلاق حاصل كرده ، انوار عطاهاى خداى - تعالى - در دل خود بازيابد و دل او بدان سبب سعتى گيرد و سينهء او منشرح گردد و نفس او فضاء توحيد شود و بدان شاد گردد . لاجرم آنجا ترك عزلت گيرد و در سخن آيد و شرح دهد فتوحى كه او را در اين راه [ روى ] نموده باشد . تا خلق او را به سبب سخن او و به سبب فتوح او از غيب ، گرامى دارند و اعزاز
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 95
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٩٥