تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
گفتم تا دست و پاى من ببست و برفت . پس به پهلو غلطيدم و خود را در آب انداختم تا مگر غرقه شوم . آب بزد و دست من بگشاد و موجى بيامد و مرا به كنار انداخت . از خود نوميد شدم . گفتم : سبحان اللّه ! نفسى آفريند كه نه بهشت را شايد و نه دوزخ را . در آن ساعت كه از خود نااميد شدم ، به بركت آن ، سرّ بر من گشاده گشت . بديدم آنچه مرا بايست . و همان ساعت از خود غايب شدم . تا بزيستم ، از بركت آن ساعت [ بزيستم ] » . ابو بكر ورّاق گفت : شيخ روزى جزوى چند از تصانيف خود را به من داد كه : « در جيحون انداز » . چون در وى نگاه كردم ، همه لطايف و دقايق بود . دلم نداد و در خانه بنهادم . گفتم شيخ را كه : « انداختم » . گفت « چه ديدى ؟ » . گفتم : « هيچ ! » . گفت : « نه انداخته‌اى . برو و بينداز » . مشكلم دو شد : يكى آن كه چرا در آب مىاندازد ؟ و يكى آن كه چه برهان ظاهر خواهد ؟ بازآمدم و در جيحون انداختم . جيحون ديدم كه از هم باز شد و صندوقى سرگشاده بازديد آمد و آن اجزا در آن افتاد . پس سر باز هم آورد و جيحون به قرار بازرفت . عجب داشتم از آن . چون به خدمت شيخ آمدم ، گفت : « اكنون انداختى ! » . گفتم : « ايّها الشّيخ ! به عزّت خداى كه سرّ اين با من بگوى » . گفت : « چيزى تصنيف كرده بودم در علم اين طايفه ، كه كشف تحقيق آن بر عقول مشكل بود . برادرم خضر از من درخواست و اين صندوق را ماهيى به فرمان او آورده بود ؛ و حق - تعالى - آب را فرمان داد تا آن را به وى رساند » . نقل است كه يك‌بار جملهء تصانيف خود را در آب انداخت . خضر آن جمله بگرفت و بازآورد و گفت : « خود را بدين مشغول مىدار » . و گفت : « هرگز تصنيف يك جزو نكردم تا گويند كه : تصنيف اوست . و لكن چون وقت بر من تنگ شدى ، مرا بدان تسلّى بودى » . نقل است كه در عمر خود هزار و يك‌بار خداى - عزّ و جلّ - را به خواب ديده بود . نقل است كه در عهد او زاهدى بزرگ بود و پيوسته بر حكيم اعتراض كردى ؛ و حكيم كلبه‌يى داشت در همهء دنيا . چون از سفر حجاز بازآمد ، سگى در آن كلبه بچه نهاده بود ، كه آن خانه را در