و بىكس ، و تو متولّى كار من . مرا به كه مىگذارى ؟ و من تنها و عاجز » . از اين سخن دردى به دل او فروآمد . ترك سفر كرد و آن دو رفيق او به طلب علم شدند .
چون چند گاه برآمد ، روزى در گورستان نشسته بود و زار مىگريست كه : « من اينجا مهمل و جاهل ماندم و ياران من بازآيند در علم به كمال رسيده » . ناگاه پيرى نورانى بيامد و گفت : « اى پسر ! چرا گريانى ؟ » . او حال بازگفت . پير گفت : « خواهى كه تو را هر روز سبقى گويم تا به زودى از ايشان درگذرى ؟ » . گفتم : « خواهم . پس هر روز سبقى مىگفت تا سه سال برآمد . بعد از آن مرا معلوم شد كه : او خضر بود - عليه السّلام - و اين دولت به رضاء والده يافتم » .
ابو بكر ورّاق گفت : هر يكشنبه خضر - عليه السّلام - به نزديك او آمدى و واقعهها از يكديگر پرسيدندى » . و هم او نقل كند كه : روزى محمّد بن على الحكيم مرا گفت : « امروز تو را جايى برم » . گفتم : « شيخ داند » . با وى برفتم . ديرى برنيامد كه بيابانى چند ديدم سخت صعب ، و تختى زرّين در ميان بيابان نهاده در زير درختى سبز ، و چشمهء آب ؛ و يكى بر آن تخت لباسى زيبا پوشيده . چون شيخ نزد او شد ، برخاست و شيخ را بر تخت نشاند . چون ساعتى برآمد ، از هر طرف گروهى مىآمدند تا چهل تن جمع شدند و اشارتى كردند ، از آسمان طعامى ظاهر شد و بخوردند . و شيخ سؤال مىكرد از آن مرد و او جواب مىگفت ، كه من يك كلمه از آن فهم نكردم . چون ساعتى برآمد ، دستورى خواست و بازگشت و مرا گفت : « رو ، كه سعيدى گشتى » . پس چون زمانى برآمد به ترمذ بازآمديم . گفتم : « اى شيخ ! آن چه جاى بود و آن مردكى بود ؟ » .
گفت : « تيه بنى اسرائيل بود و آن مرد قطب المدار بود » . گفتم : « در يك ساعت چگونه رفتيم و بازآمديم ؟ » گفت : « يا ابا بكر ! چون برنده او بود ، تو را با رسيدن كار است نه با چگونگى رسيدن » .
نقل است كه گفت : « هر چند با نفس كوشيدم تا او را بر طاعت دارم ، با وى برنيامدم . از خود نوميد شدم . گفتم : مگر حق - تعالى - اين نفس را از براى دنيا و دوزخ آفريده است ! دوزخيى را چه پرورم ؟ . به كنار جيحون شدم و يكى را
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 92
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٩٢