نبود . شيخ نخواست كه او را بيرون كند . هشتاد بار مىرفت و مىآمد تا باشد كه به اختيار خود بچگان را بيرون برد . پس همان شب آن زاهد پيغمبر را عليه الصّلاة و السّلام - به خواب ديد كه فرمود كه : « اى فلان ! با كسى برابرى مىكنى كه از براى سگى هشتاد بار مساعدت كرد با او ؟ اگر سعادت ابدى مىخواهى ، كمر خدمت او دربند » - و آن زاهد ننگ داشتى از جواب سلام حكيم - بعد از آن عمر باقى در خدمت شيخ به سر برد .
نقل است كه از عيال او پرسيدند كه : « چون شيخ خشم گيرد ، شما دانيد ؟ » . گفتند :
« [ دانيم ] . چون او از ما بيازارد آن روز با ما نيكى بيشتر كند و نان و آب نخورد و گريه و زارى كند ؛ و گويد : الهى ! من تو را به چه آزردم تا ايشان [ را ] بر من بيرون آوردى ؟ الهى ! توبه كردم . تو ايشان را به صلاح بازآور . ما بدانيم و توبه كنيم ، تا شيخ را از بلا بيرون آوريم .
نقل است كه مدّتى خضر را نديد ، تا روزى كه كنيزك جامهء كودك شسته بود و طشتى پرنجاست [ و بول ] كرده : و شيخ جامه و دستار پاكيزه پوشيده به جامع مىرفت .
مگر كنيزك سبب درخواستى در خشم شد و آن طشت پرنجاست به سر شيخ فروكرد .
شيخ هيچ نگفت ، و خشم فروخورد . در حال خضر - عليه السّلام - پيدا گشت و گفت :
« بدين باركشى ما را ديدى » .
نقل است كه گفتند كه : « او را چندان ادب بود كه پيش عيال خود هرگز بينى پاك نكرده است » . مردى اين بشنيد . قصد زيارت او كرد . چون او را ديد و در مسجد ساعتى توقّف كرد تا از اوراد فارغ گشت . بيرون آمد . مرد بر اثر او بيامد . گفت : « كاشكى بدانستمى كه آنچه گفتند ، راست است » . شيخ به فراست بدانست . روى به دو كرد و بينى پاك كرد . او را عجب آمد و با خود گفت : « آنچه مرا گفتند ، يا دروغ گفتند يا اين تازيانهيى است كه شيخ مرا مىزند تا سرّ بزرگان نطلبم » . شيخ اين هم بدانست . روى به دو كرد و گفت : « اى پسر ! تو را راست گفتند ؛ ليكن اگر خواهى كه سرّ همه پيش تو نهند ، سرّ خلق بر خلق نگه دار ، كه هر كه سرّ ملوك بگويد هم سرّى را نشايد » .
نقل است كه در جوانى صاحب جمالى او را به خود خواند . اجابت نكرد . تا روزى خبر يافت كه شيخ در باغى است . خود را بياراست
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 94
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٩٤