تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
كرده‌اى [ كه من تو را اكنون مىبينم » ] . گفت : « تو برده‌اى » . درماند . دست برداشت و گفت : « الهى ؟ مرا از وى بازخر » . در حال يكى آمد و آواز داد كه : « او را رها كن ، كه خر يافتم » . بعد از آن روستايى گفت : « اى شيخ ! من دانستم كه تو نبرده‌اى . و لكن من خود را هيچ آبروى نديدم بدين درگاه . گفتم تا به نفس تو مقصود من برآيد » . نقل است كه يك روز بر قاعدهء صوفيان مىرفت . تركى درآمد و قفايى به وى زد و برفت . مردمان گفتند : « چرا كردى ؟ كه او شيخ ابو الحسن است و بزرگ روزگار است » . او پشيمان شد و بازآمد و از شيخ عذر مىخواست . شيخ گفت : « اى دوست ! فارغ باش ، كه ما اين نه از تو ديديم . كه از آنجا كه رفت ، غلط نرود » . نقل است كه در متوضّا بود . در خاطرش آمد كه : « اين پيرهن به فلان درويش مىبايد داد » . خادم را آواز داد و گفت : « اين پيرهن از سر من بركش و به فلان درويش ده » . خادم گفت : « اى شيخ چندان صبر كن كه بيرون آيى » . گفت : « مىترسم كه شيطان ره بزند و اين انديشه بر دلم سرد گرداند » . نقل است كه از او پرسيدند كه : « چگونه‌اى ؟ » گفت : « دندانم فرسوده شد از نعمت حق كه خوردم ، و زبان از كار شد از بس شكايت كردن » . و پرسيدند كه : « مروّت چيست ؟ » . گفت : « دست داشتن از آنچه بر تو حرام است تا مروّتى بود كه با كرام الكاتبين كرده باشى » . پرسيدند از تصوّف . گفت : « امروز اسمى است و مسمّى پديد نه ؛ و پيش از اين حقيقتى بود بىاسم » . و پرسيدند از تصوّف . گفت : « كوتاهى امل است و مداومت بر عمل » . پرسيدند از فتوّت . گفت : « مراعات نيكو كردن و بر موافقت دايم بودن و از نفس خويش به ظاهر چيزى ناديدن كه مخالفت باطن تو بود » . و گفت : « توحيد آن بود كه بدانى كه او مانند هيچ ذاتى نيست » . و گفت : « اخلاص آن است كه كرام الكاتبين نتوانند نوشت و شيطان آن را تباه نتواند كرد و آدمى بر وى مطّلع نشود » . و گفت : « اوّل ايمان به آخر آن پيوسته است » . گفتند « ايمان و توكّل چيست ؟ » . گفت : « آن كه نان از پيش خود خورى و لقمهء خود بخايى