تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
حجّ به توكّل كردم . چون نگه كردم همه بر هواء نفس بود » . گفتند : « چون دانستى ؟ » . گفت : « از آن كه مادرم گفت : سبوى آب آر ، بر من گران آمد . دانستم كه آن حجّ بر شره نفس بود » . درويشى گفت : در بغداد بودم و خاطرم متعلّق حج بود . در دلم آمد كه مرتعش مىآيد و پانزده درم مىآورد تا ركوه و رسن و نعلين خرم و به باديه روم . در حال يكى در بزد ، باز كردم . مرتعش بود ، ركوه‌يى در دست . گفت : « بستان » . گفتم : « نگيرم » . گفت : « بگير و مرا بيش از اين رنجه مدار . چند درم خواسته بودى ؟ » . گفتم : « پانزده درم » . گفت : « بگير كه پانزده درم است » . نقل است كه روزى در محلّتى از بغداد مىرفت . تشنه شد و از خانه‌يى آب خواست . دخترى صاحب جمال كوزه‌يى آب آورد . دلش صيد جمال او شد . هم آنجا بنشست تا خداوند خانه بازآمد - و از منعمان بغداد بود - گفت : « اى خواجه ! دلى به شربتى آب گران است . مرا از خانهء تو شربتى آب دادند و دلم ببردند » . آن مرد گفت : « دختر از آن من است . به زنى به تو دادم » . او را در خانه برد و عقد نكاح كرد و به گرماوه فرستاد و خرقه بيرون كرد و جامهء پاكيزه در وى پوشيد . چون شب درآمد ، دختر به وى دادند . مرتعش برخاست و به نماز مشغول شد . ناگاه در ميان نماز فرياد برآورد كه : « مرقّع من بياريد » . گفتند : « چه افتاد ؟ » . گفت : « به سرّم ندا كردند كه : به يكى نظر كه به خلاف ما كردى جامهء اهل صلاح از تو بركشيديم . اگر نوبتى ديگر نظر كنى ، لباس آشنايى از باطنت بركشيم » . مرقّع درپوشيد و زن را طلاق داد . نقل است كه او را گفتند كه : « فلان كس بر آب مىرود » . گفت : « آن را كه خداى - عزّ و جلّ - توفيق دهد كه مخالفت هوا كند ، بزرگتر از آن بود كه در آب و در هوا برود » نقل است كه در اعتكاف نشسته بود آخر رمضان در جامع بغداد . [ بعد از ] دو روز بيرون آمد . گفتند : « چرا اعتكاف باطل كردى ؟ » . گفت : « جماعت قرّاء را نتوانستم ديد و از ديدن طلعت ايشان بر كنار آمدم » . و گفت : « هر كه گمان برد كه فعل او را از آتش نجات دهد يا به بهشت رساند ، به يقين خود را در خطر انداخته است و