كه چون به حجاز رفت ، اهل فيد او را گفتند : « ما را سخن گوى » . بر منبر شد و سخن مىگفت . مستمع نيافت . روى به قناديل كرد كه : « با شما مىگويم سخن محبّت » . در حال آن قناديل بر يكديگر مىآمدند و پاره پاره مىشدند .
نقل است كه يك روز در محبّت سخن مىگفت : مرغى از هوا فروآمد و بر سر او نشست . پس بر دست او نشست . پس در كنار او نشست . پس چندان منقار بر زمين زد
كه خون از منقارش روان شد . پس بيفتاد و بمرد .
نقل است كه در آخر عمر براى سنّت زنى خواست . دخترى در وجود آمد . چون سهساله شد ، سمنون را با وى پيوندى پديد آمد . همان شب قيامت را به خواب ديد [ و ديد كه ] علمها نصب مىكردند براى هر قومى ؛ و علمى نصب كردند كه نور او عرصات را فروگرفت . سمنون گفت : « اين علم كدام قوم است ؟ » . گفتند : « از آن آن قوم كه يحبّهم و يحبّونه در شأن ايشان است » . سمنون خود را در ميان ايشان انداخت . يكى بيامد و او را از ميان ايشان بيرون كرد . سمنون فرياد برآورد كه : « چرا بيرون مىكنى ؟ » . گفت : « از آن كه اين علم محبّان است و تو از ايشان نيستى » . گفت : « آخر مرا سمنون محبّ مىخوانند و حق - تعالى از دل من مىداند » . هاتفى آواز داد كه : « اى سمنون ! تو از محبّان بودى ، امّا چون دل تو بدان كودك ميل كرد ، نام تو از جريدهء محبّان محو كرديم » . سمنون هم در خواب زارى آغاز كرد كه : « خداوندا ! اگر اين طفل قاطع راه من خواهد بود ، او را از راه بردار » . چون از خواب بيدار گشت ، فريادى برآمد كه : « دختر از بام در افتاد و بمرد » .
نقل است كه يكبار در مناجات گفت : « الهى ! در هر چه مرا بيازمايى در آن راستم يا بى و در آن تسليم شوم و دم نزنم » . در حال دردى بر وى مستولى شد كه جانش برخواست آمد ، و او دم نمىزد . [ بامداد ] همسايگان گفتند : « اى شيخ ! [ دوش ] تو را چه بود ؟ كه از فرياد تو ما را خواب نيامد » . و او دم نزده بود امّا معنى او در صورت آمده بود و به گوش مستمعان رسيده » ، تا حق - تعالى - به دو بازنمود كه : « خاموشى خاموشى باطن است .
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 83
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٨٣