اگر به حقيقت خاموش بودى ، همسايگان را خبر نبودى » . يعنى كه : چيزى كه نتوانى مگوى . يكبار اين بيت مىگفت :
و ليس لى فى سواك حظّ * فكيف ما شئت فاختبرنى
يعنى : مرا جز در تو نصيب نيست [ و ] دلم به غير تو مايل نيست . مرا به هر چه خواهى امتحان كن - در حال بولش بسته شد . به دبيرستانها مىگرديد و كودكان را مىگفت كه : « عمّ دروغ زن را دعا كنيد تا حق - تعالى - شفا دهدش » .
ابو محمّد مغازلى گويد : با سمنون در بغداد بودم . چهل هزار درم بر درويشان نفقه كردند كه هيچ به ما ندادند . بعد از آن سمنون گفت : « بيا تا جايى رويم و به هر درمى كه ايشان دادند ، ركعتى نماز كنيم » . پس به مداين رفتيم و چهل هزار ركعت نماز كرديم .
نقل است كه غلام خليل خود را به تصوّف پيش خليفه معروف كرده بود و دين به دنيا فروخته ؛ و دايم عيب مشايخ پيش خليفه گفتى ؛ [ و مرادش آن بود تا همه مهجور باشند و كس بديشان تبرّك نكند تا جاه او بر جاى بماند و فضيحت نشود ] . چون سمنون را جاه بلند شد و صيت او منتشر گشت ، غلام خليل رنج بسيار به دو رسانيد و فرصت مىجست تا چگونه او را فضيحت كند . تا زنى منعمه خود را به سمنون عرضه كرد كه : « مرا بخواه » . سمنون قبول نكرد . پيش جنيد رفت تا شفاعت كند به سمنون ، تا او را بخواهد . جنيد او را زجر كرد و براند . آن زن پيش غلام خليل رفت و سمنون را تهمتى نهاد . غلام خليل شاد شد و خليفه را بر وى متغيّر گردانيد . پس خليفه فرمود كه سمنون را بكشند . چون سيّاف حاضر شد ، خليفه خواست تا سخنى گويد ، نتوانست .
زبانش بگرفت . شبانه در خواب ديد كه گفتند : « زوال ملك تو در ممات سمنون بستهاند » . بامداد سمنون را بخواند و بنواخت و به اكرامى تمام بازگردانيد . پس غلام خليل را دشمنى زيادت شد . تا به آخر عمر مجذوم گشت . يكى پيش بزرگى حكايت كرد كه : غلام خليل مجذوم گشت » . گفت : « همانا كه [ يكى ] از نارسيدگان متصوّفه همّت در وى بسته است و نيك نكرده است ، كه او منازع مشايخ بود و گاه