خوشدل نبودى . پس در مناجات بناليد [ ى ] ، تا حق - تعالى - به سرّش ندا كرد كه : « يا با يعقوب ! تو بندهاى . بنده را با راحت چه كار ؟ » .
نقل است كه يكى او را گفت : « در دل خود سخنى مىيابم و با فلان مشورت كردم ، مرا روزه فرمود . [ چنان كردم ] زايل نشد ، و با فلان گفتم ، سفر فرمود و به سفر هم زايل نشد » . او گفت : « ايشان غلط كردند . طريق تو آن است كه : در آن ساعت كه خلق بخسبند ، به ملتزم روى و تضرّع و زارى كنى و بگويى : خدايا ! در كار [ خود ] متحيّرم .
دستم گير » . آن مرد گفت : « چنان كردم . زايل شد » .
نقل است كه يكى او را گفت : « نماز مىكنم و حلاوت آن در دل نمىيابم » . گفت :
« چون طلب دل در نماز كنى ، حلاوت نيابى چنان كه در مثل گفتهاند : اگر خر را در پاى عقبه جو دهى ، عقبه را قطع نتواند كرد » .
و گفت : مردى يكچشم را ديدم در طواف ، كه مىگفت : « اعوذ بك منك » - پناه مىگيرم از تو به تو - گفتند : « اين چه دعايى است » . گفت : « روزى نظرى كردم به يكى كه در نظرم خوش آمد . تپانچهيى از هوا درآمد و بدين يك چشم من زد كه بدان نگرسته بودم و آوازى شنيدم كه : نظرت به عين العبرة ، رميناك به سهم الغيرة و لو نظرت به عين الشّهوة لرميناك به سهم القطيعة » - يعنى نگرشى را تپانچهيى ، و اگر زيادت ديدى ، زيادت كردمى ؛ و اگر نگرى ، خورى - و گفت : « دنيا درياست . كنارهء او آخرت و كشتى او تقوى و مردمان همه مسافر » . و گفت : « هر كه را سيرى به طعام بود ، هميشه گرسنه بود و هر كه را توانگرى به مال بود ، هميشه درويش بود و هر كه در حاجت خود قصد خلق كند ، هميشه محروم بود ، و هر كه در كار خود يارى از خداى - تعالى - نخواهد هميشه مخذول باشد » . و گفت : « زوال نيست نعمتى را كه شكر كنى ، و پايدارى نيست آن را ، چون كفران كنى » . و گفت : « چون بنده به كمال رسد از حقيقت يقين ، بلا به نزديك او نعمت گردد و رجا مصيبت » . و گفت : « اصل سياست كم خوردن است و كم خفتن و كم گفتن و ترك شهوات كردن » . و گفت : « چون بنده از خود فانى شود و به حق باقى شود چنان كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - از خود فانى شد و به حق باقى گشت ، لاجرم به هيچ نامش نخواند الّا به عبد » -
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٨٠