تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
بكشيدند و بر سرش مىزدند تا بمرد . و او در اين ميان گفت : قطع اللّه يديك و رجليك » - خداى ، تعالى دست و پايت بريده گرداناد - بعد از مدّتى خليفه بر وى خشم گرفت . فرمود تا دست و پايش ببريدند . بعضى از مشايخ از اين جهت ابن عطا را بازدارند . يعنى چرا بر كسى كه دعاى نيك توانى كرد ، دعاى بد كنى ؟ بايستى كه دعا نيك كردى . امّا عذر چنين گفته‌اند كه : تواند بود كه از آن دعاى بد كرد كه او ظالم بود ، براى نصيب مسلمانان ؛ و گفته‌اند كه او از اهل فراست بود ، مىدانست كه با او چه خواهند كرد . موافقت قضا كرد تا حق بر زبان او براند و او در ميان نه . و مرا چنان مىنمايد كه : ابن عطا او را نيك خواست نه بد . تا درجهء شهادت يافت و خوارى [ كشيدن ] در دنيا و از مال و جاه و منصب افتادن . و اين وجهى نيكوست . پس ابن عطا او را نيك خواسته بود . كه عقوبت اين جهان در جنب آن جهان سهل است . و السّلام .

50 ذكر ابو عبد اللّه بن الجلا ، رحمة اللّه عليه

آن سفينهء بحر ديانت ، آن سكينهء اهل متانت ، آن بدرقهء مقامات ، آن آينهء كرامات ، آن آفتاب فلك رضا ، ابو عبد اللّه بن الجلا - رحمة اللّه عليه - از مشايخ كبار شام بود ، و محمود و مقبول اين طايفه بود و مخصوص به كلمات رفيع و اشارات بديع ؛ و در حقايق و معارف و دقايق لطايف بىنظير بود . و ابو تراب و ذو النّون را ديده بود و با جنيد و نورى صحبت داشته ؛ و ابو عمر و دمشقى گفت : از او شنيدم كه گفت : « در ابتدا مادر و پدر را گفتم : مرا در كار خدا كنيد . گفتند : كرديم . پس از پيش ايشان برفتم مدّتى . چون بازآمدم ، به در خانه رفتم و در بزدم . پدرم گفت : كيستى ؟ گفتم : فرزند تو . گفت : ما را فرزندى بود و به خداى بخشيديم و بخشيده بازنستانيم . و در به من نگشاد » . و گفت : روزى جوانى ترسا ديدم صاحب جمال ، و در مشاهدهء او متحيّر شدم و در مقابلهء او بايستادم . شيخ جنيد مىگذشت . گفتم : « يا استاد ! اين چنين روى به آتش دوزخ بخواهد سوخت ؟ » . گفت : « اين بازارچهء نفس است و دام شيطان كه تو را بدين مىدارد ، نه نظارهء عبرت . كه اگر نظر عبرت بودى ، در هر ذرّه‌يى از هژده هزار عالم اعجوبه‌يى موجود است . امّا زود باشد كه بدين بىحرمتى و نظر در وى معذّب شوى » . گفت : « چون جنيد برفت مرا قرآن فراموش شد . تا سالها استعانت خواستم از حق - تعالى - و زارى كردم و توبه . تا حق - تعالى - به فضل و كرم خود قرآن باز عطا كرد . اكنون چند گاه است كه زهره ندارم كه به هيچ‌چيز از موجودات التفات كنم . تا وقت خود را به نظر كردن در اشياء ضايع نگردانم » . نقل است كه سؤال كردند از فقر . خاموش شد . پس بيرون رفت و بازآمد . گفتند : « چه حال بود ؟ » . گفت : « چهار دانگ سيم داشتم . شرمم آمد كه در فقر سخن گويم ، تا آن را صدقه كردم » . و گفت : « به مدينه رسيدم رنج ديده و فاقه كشيده . تا به نزديك تربت مصطفى - عليه الصّلاة و السّلام - گفتم : يا رسول اللّه ! به مهمانى تو آمده‌ام پس در خواب شدم . پيغمبر را - عليه السّلام - ديدم كه گرده‌يى به من داد . نيمه‌يى بخوردم . چون بيدار شدم ، نيمهء ديگر در دست من بود » . پرسيدند كه : « مردكى مستحقّ اسم فقر گردد ؟ » . گفت : « آن‌گه كه از او هيچ باقى نماند » . گفتند : « چگونه ثابت گردد ؟ » . گفت : « آن‌گه كه بيست سال فرشتهء دست چپ بر وى هيچ ننويسد » . و گفت : « هر كه مدح و ذمّ پيش او يكسان بود ، او زاهد بود ، و هر كه بر فرايض قيام نمايد به اوّل وقت ، عابد بود ، و هر كه افعال همه از خداى بيند ، موحّد بود » . و گفت : « همّت عارف حق باشد و از حق به هيچ بازنگردد » . و گفت : « زاهد آن بود كه در دنيا به چشم زوال نگرد تا در چشم او حقير شود ، تا دل به آسانى از وى بر تواند داشت » . و گفت : « هر كه تقوى با وى صحبت نكند در درويشى ، حرام محض خورد » و گفت : « صوفى فقيرى است مجرّد از اسباب » . و گفت : « اگر نه شرف تواضع استى ، حكم فقير آن است كه [ به زودى مىلنجيدى ] » . و گفت : « تقوى شكر معرفت است و تواضع شكر عزّ و صبر شكر مصيبت » . و گفت : « خايف آن بود كه از غم‌ها او را ايمن كنند » . و گفت : « هر كه به نفس خويش به مرتبه‌يى رسد ، زود [ از ] آنجا بيفتد ، و هر كه را به مرتبه‌يى برسانند در آن مقام ثابت تواند بود » . و گفت : « هر حق كه باطلى با او شريك تواند بود ، از قسم حق به قسم باطل آمد ، به جهت آن كه حق غيور است » . و گفت : « قصد كردن توبه رزق ، تو را از حق دور گرداند و محتاج خلق گرداند » . نقل است كه چون وفاتش نزديك آمد ، مىخنديد و چون بمرد ، هم چنان مىخنديد . طبيب گفت : « مگر زنده است » . چون بديدند ، مرده بود .

51 ذكر ابراهيم رقّى ، رحمة اللّه عليه

آن قبلهء اتقيا ، آن قدوهء اصفيا ، آن در دام مرغ سابق ، آن در شام صبح صادق ، آن فانى به حق باقى ، ابراهيم رقّى - رحمة اللّه عليه - از اكابر علما و مشايخ بود و از قدماى طوايف و محترم و صاحب كرامات بود و كلماتى عالى داشت و از بزرگان شام بود و از اقران جنيد ؛ و ابن جلّا را ديده ؛ و عمرى دراز يافت . نقل است كه درويشى در وادى مىرفت . شيرى قصد او كرد . چون در درويش نگريست ، بغرّيد و روى بر خاك نهاد و برفت . درويش در جامهء خود نگاه كرد ، پاره‌يى از جامهء شيخ رقّى بردوخته بود . دانست كه شير حرمت آن داشت . و [ سخن اوست كه ] گفت : « معرفت اثبات حقّ است بيرون از هر چه و هم به دو رسد » . و گفت : « قدرت آشكار است و چشمها گشاده ، ليكن ديدار ضعيف است » . و گفت : « نشان دوستى حق برگزيدن طاعت اوست و متابعت رسول او » . و گفت : « ضعيف‌ترين خلق آن است