« ابتداش معرفت است و انتهاش توحيد » . و گفت : « قرار گرفتن به دو چيز است : آداب عبوديت و تعظيم حقّ ربوبيّت » . و گفت : « ادب ايستادن است بر مراقبت ، با هر چه نيكو داشتهاند گفته آيد » [ گفتند ] : « اين چگونه است ؟ » . گفت : « آن كه معاملت با خداى - تعالى - به ادب كند پنهان و آشكارا .
چون اين به جاى آوردى ، اديب باشى اگر چه اعجمى باشى » .
گفتند : « از طاعت كدام فاضلتر ؟ » . گفت : « مراقبت حق بر دوام وقت » . پرسيدند از شوق . گفت : « سوختن دل بود و پاره شدن جگر و زبانه زدن آتش در وى » . گفتند :
« شوق برتر بود يا محبّت ؟ » . گفت : « محبّت . زيرا كه شوق از او خيزد » . و گفت : « چون آوازهء و عصى آدم [ برآمد ] ، جملهء چيزها بر آدم بگريستند مگر سيم و زر . حق - تعالى - به ايشان وحى كرد كه : چرا بر آدم نگريستيد ؟ گفتند : ما بر كسى كه در تو عاصى شود نگرييم ! حق - تعالى - فرمود كه به عزّت و جلال من كه قيمت همه چيز به شما آشكارا كنم و فرزندان آدم را خادم شما گردانم » .
نقل است كه يكى با وى گفت كه : « عزلتى خواهم گرفت » . گفت : « به كه خواهى پيوست چون از خلق مىبرى ؟ » . گفت : « پس چه كنم ؟ » . گفت : « به ظاهر با خلق مىباش
و به باطن با حق » .
نقل است كه اصحاب خود را گفت كه : « به چه بلند گردد درجهء مرد ؟ » . بعضى گفتند : « به كثرت صوم » ، بعضى گفتند : « به مداومت صلاة » و بعضى گفتند : « به مجاهده و محاسبه و بذل مال » . ابن عطا گفت : « بلندى نيافت آن كه يافت الّا به خوى خوش . نبينى كه مصطفى را - عليه الصّلاة و السّلام - به اين ستودند ؟ كه : و انّك لعلى خلق عظيم » .
نقل است كه يكبار پيش اصحاب پاى دراز كرد و گفت : « ترك ادب پيش اهل ادب ، ادب است » . چنان كه رسول - صلّى اللّه عليه و سلّم - پاى دراز كرده بود پيش ابو بكر و عمر - رضى اللّه عنهما - كه با ايشان صافىتر بود . چون عثمان - رضى اللّه عنه - درآمدى ، پاى گرد كردى .
نقل است كه او را به زندقه منسوب كردند . علىّ بن عيسى كه وزير خليفه بود ، او را بخواند و در سخن با او جفا كرد ، و ابن عطا با او سخن درشت گفت . وزير در خشم شد . فرمود تا موزه از پايش
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 74
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٧٤