تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
كه عاجز بود از دست داشتن شهوات ، و قوىترين آن بود كه قادر بود بر ترك آن » . و گفت : « قيمت هر آدمى به قدر همّت او بود ؛ اگر همّت او دنيا بود ، او را هيچ قيمت نبود و اگر رضاى خداى بود ، ممكن نبود كه در توان يافت غايت قيمت او ، يا وقوف توان يافت بر آن » . و گفت : « راضى آن است كه سؤال نكند و مبالغت كردن در دعا از شروط رضا نيست » . و گفت : « توكّل آرام گرفتن بود بر آنچه خداى - تعالى - ضمان كرده است » . و گفت : « آنچه كفايت است به تو مىرسد بىرنج . امّا مشغولى و رنج تو در زيادت طلبيدن است » . و گفت : « كفايت درويشان توكّل است و كفايت توانگران اعتماد بر املاك و اسباب » . و گفت : « ادب كردن درويشان آن وقت بود كه از حقيقت به علم آيند » . و گفت : « تا ما دام كه در دل تو خطرى بود اعراض كون را ، يقين دان كه : نزد خداى - عزّ و جلّ - تو را هيچ خطرى نيست » . و گفت : « هر كه عزيز شود به چيزى جز خداى - تعالى - درست آن است كه : در عزّ خويش خوار است » . و گفت : بسنده است از دنيا تو را دو چيز : يكى صحبت فقير ، دوّم حرمت ولىّ » .

52 ذكر يوسف بن اسباط ، رحمة اللّه عليه

آن مجاهد مردان مرد ، آن مبارز ميدان درد ، آن خو كردهء تقوى . آن پروردهء معنى ، آن مخلص محتاط ، يوسف اسباط - رحمة اللّه عليه - از زهّاد و عبّاد اين قوم بود و در تابعين به زهد او كس نبود و در مراقبه و محاسبه كمالى داشت و حالت خود پنهان داشتى و رياضت كردى ؛ و از دنيا انقطاع كلّى داشت ؛ و كلماتى شافى دارد ؛ و مشايخ كبار را ديده بود . نقل است كه هفتاد هزار درم ميراث يافت و هيچ از آن نخورد ؛ و برگ خرما مىبافت و از مزد آن قوت مىساخت . و گفت : « چهل سال بر من بگذشت كه مرا پيرهنى نو نبود ، مگر خرقه‌يى كهنه » . نقل است كه وقتى به حذيفهء مرعشى نامه نوشت كه : « شنيدم كه دين خود به دو حبّه فروخته‌اى . و آن آن است كه در بازار چيزى مى