كه از شكمش بوى خمر مىآيد . تا بدانى كه كار ، خداى دارد نه خلق » .
نقل است كه يكى از او پرسيد كه : « به زبان ذكر مىگويم ، و دل با آن يار نمىگردد » . گفت : « شكر كن كه يك عضو بارى مطيع شد و يك جزو را از تو راه دادند .
باشد كه دل نيز موافقت كند » .
نقل است كه مريدى از وى پرسيد كه : « چه گويى در حقّ كسى كه اگر جمعى براى او برخيزند ، خوش آيد او را و اگر برنخيزند ، ناخوش آيد او را ؟ » . شيخ هيچ نگفت تا روزى ميان جمع گفت : « از من مسئلهيى چنين و چنين پرسيدند . چه گويم چنين كسى را ؟ كه اگر در همين بماند ، گو : خواه ترسا مير و خواه جهود » .
نقل است كه مريدى ده سال خدمت او كرد و از آداب و حرمت هيچ بازنگرفت و
با شيخ به سفر حجاز شد و رياضات كشيد ، و در اين مدّت مىگفت كه : « سرّى از اسرار با من بگوى » تا بعد از ده سال شيخ گفت : « چون به مبرز روى ، ايزار پاى بكش ، كه اين سخن دراز است . فهم من فهم » - اين سخن بدان ماند كه از ابو سعيد بن ابى الخير ، رحمه اللّه ، پرسيدند كه : « معرفت چيست ؟ » گفت : « آن كه كودكان گويند : نخست بينى پاك كن ، آنگه حديث ما كن » - و گفت : « صحبت با خداى - تعالى - به حسن ادب بايد كرد و دوام هيبت ؛ و با رسول - عليه السّلام - به متابعت سنّت و لزوم ظاهر علم ؛ و صحبت با اوليا به حرمت داشتن و خدمت كردن ؛ و صحبت با برادران به تازهرويى - اگر در گناه نباشند - و صحبت با جهّال به دعا و رحمت كردن بر ايشان » . و گفت : « چون مريدى چيزى شنود از علم اين قوم و آن را كار فرمايد ، نور آن در آخر عمر در دل او بازديد آيد و نفع آن به دو رسد ، و هر كه از او سخن شنود ، او را سود دارد . و هر كه چيزى شنود از علم ايشان و بدان كار نكند ، حكايتى بود كه ياد گرفت ، روزى چند برآيد ، فراموش كند » . و گفت : « هر كه را در ابتدا ارادت درست نشود ، او را به روزگار نيفزايد الّا ادبار » . و گفت :
« هر كه سنّت را بر خود امير كند ، حكمت گويد و هر كه هوا را بر خود امير كند ، بدعت گويد » .
و گفت : « هيچكس عيب خود
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 59
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٥٩