تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
نشابور [ كرد ] به زيارت ابو حفص . [ ابو ] عثمان با وى بيامد - و شاه قبا پوشيدى ابو حفص ، شاه را استقبال كرد و ثنا گفت . پس ابو عثمان را همّت صحبت ابو حفص بود ، امّا حشمت شاه او را از آن منع مىكرد كه چيزى گويد ، كه شاه غيور بود و ابو عثمان از خداى مىخواست تا شبى بىآزار شاه پيش ابو حفص بماند ، از آن كه كار ابو حفص عظيم بلند مىديد . چون شاه عزم بازگشتن كرد ، ابو عثمان هم برگ راه بساخت . تا روزى ابو حفص با شاه گفت به حكم انبساط ، كه : « اين جوان را اينجا بمان كه ما را با وى خوش است » . شاه روى به [ ابو ] عثمان كرد و گفت : « اجابت كن شيخ را » . پس شاه برفت و ابو عثمان آنجا بماند و ديد آنچه ديد . تا ابو حفص در حقّ ابو عثمان گفت كه : « آن وعظ يحيى او را به زيان آورده بود ، تا كى به صلاح بازآيد ؟ » يعنى نخست آتشى بود . كسى مىبايست تا آن را زيادت كند و نبود . نقل است كه ابو عثمان گفت : « هنوز جوان بودم كه ابو حفص مرا از پيش خود براند و گفت : نخواهم كه دگر نزديك من آيى . من هيچ نگفتم و دلم بار نداد كه پشت بر وى كنم . همچنان روى سوى او ، بازپس مىرفتم گريان ، تا از چشم او غايب شدم و در برابر او جايى ساختم و سوراخى بريدم كه از آنجا او را مىديدم ، و عزم كردم كه از آنجا بيرون نيايم مگر به فرمان شيخ » . چون شيخ او را چنان ديد و آن حال مشاهده كرد ، او را بخواند و مقرّب گردانيد و دختر به دو داد . و گفت : « چهل سال است كه خداوند مرا در [ هر ] حال كه داشته است ، كاره نبوده‌ام » . و دليل بر اين سخن آن است كه منكرى او را به دعوت خواند ، ابو عثمان برفت تا در خانهء او ، پس او شيخ را گفت : « اى شكم خوار چيزى نيست . بازگرد » ابو عثمان بازگشت . چون پاره‌يى بازآمد ، دگر آواز داد كه : « اى شيخ ! بازآى » بازگشت . گفت : « نيكو جدّى دارى در چيزى خوردن . برو كه چيزى كمتر است » . شيخ بازگرديد . دگر [ بار ] بازخواند ، بازآمد . گفت : « سنگ است . بخور و الّا بازگرد » . شيخ بازگرديد . همچنين [ تا ] سى نوبت او را مىخواند و مى