تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 58

مساهمون:

ص٥٨
راند . شيخ مىآمد و مىرفت ، كه هيچ تغيّرى در وى پديد نيامد . بعد از آن مرد در پاى شيخ افتاد و بگريست و توبه كرد و مريد شد . و گفت : « تو چه مردى ؟ كه سى بار تو را به خوارى براندم ، يك‌ذرّه تغيّر در تو پديد نيامد » . ابو عثمان گفت : « اين سهل كارى است . كار سگان همين باشد . چون برانى بروند ، چون بخوانى بيايند و هيچ تغيّر در ايشان بازديد نيايد ، اين بس كارى نباشد كه سگان با ما برابرند . كار مردان ديگر است » . نقل است كه روزى مىرفت . يكى از بام طشتى خاكستر بر سر او ريخت . اصحاب در خشم شدند . خواستند تا او را برنجانند . ابو عثمان گفت : « هزار شكر مىبايد كرد ؛ كه كسى كه سزاى آتش بود ، به خاكستر [ با وى ] صلح كردند » . ابو عمرو گفت : در ابتداء توبه كردم در مجلس ابو عثمان . و مدّتى در آن بودم . باز در معصيت افتادم و از خدمت او اعراض نمودم و هرجا كه او را مىديدم ، مىگريختم . روزى ناگه به دو رسيدم . مرا گفت : « اى پسر ! دشمنان منشين مگر كه معصوم و پاك باشى . از آن كه دشمن عيب تو بيند ، چون معيوب باشى ، دشمن شاد گردد و چون معصوم باشى ، اندوهگين شود . اگر تو را بايد كه معصيتى كنى ، پيش ما آى تا ما بلاى تو را به جان كشيم و تو دشمن كام نگردى » . چون شيخ اين بگفت ، دلم از گناه سير شد و توبهء نصوح كردم . نقل است كه جوانى قلّاش مىرفت و ربابى در دست داشت و سرمست . ناگاه ابو عثمان را بديد . موى در زير كلاه پنهان كرد و رباب در آستين كشيد . پنداشت كه شيخ احتساب خواهد كرد . ابو عثمان از روى شفقت نزديك او شد و گفت : « مترس ، كه برادران همه يكى باشند » . جوان چون آن بديد ، توبه كرد و به خانقاه شد . شيخ غسلش فرمود و خرقه در وى پوشيد و سر برآورد و گفت : « الهى ! من از آن خود كردم . باقى ، تو را مىبايد كرد » . در ساعت واقعهء مردان به وى فروآمد ، چنان كه ابو عثمان در آن واقعه متحيّر شد . نماز ديگر ابو عثمان مغربى برسيد . ابو عثمان حيرى گفت : « اى شيخ ! از رشك مىسوزم . كه هر چه ما به عمرى طمع داشتيم ، رايگان در كنار اين جوان نهادند