تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
عثمان حيرى نديدم » . و اظهار تصوّف در خراسان از او بود و او با جنيد و رويم و يوسف حسين و محمّد بن فضل صحبت داشته بود و او را سه پير بزرگوار بود : اوّل يحيى معاذ ، دوّم شاه شجاع كرمانى ، سيّوم ابو حفص حدّاد . و هيچ‌كس از مشايخ از دل پيران چندان بهره نيافتند كه او يافت . و در نشابور او را منبر نهادند تا سخن اهل تصوّف بيان كرد . و ابتداء او آن بود كه گفت : « پيوسته دلم چيزى از حقيقت مىطلبيد در حال طفوليّت ، و از اهل ظاهر نفرتى داشتم ، و پيوسته بدان مىبودم كه : جز اين كه عامّ بر آن‌اند چيزى ديگر هست و شريعت را اسرارى است جز اين ظاهر » . نقل است كه روزى به دبيرستان مىرفت با چهار غلام ، يكى حبشى و يكى رومى و يكى كشميرى و يكى ترك . و دواتى زرين در دست داشت و دستارى قصب بر سر و خزى پوشيده . به كاروانسرايى كهنه رسيد . خرى ديد پشت ريش . كلاغ جراحت او مىكند و او را قوّت آن نه كه از خود براند . رحم آمدش . غلامى را گفت : « تو چرا با منى ؟ » گفت : « تا هر انديشه كه در خاطر تو گذرد ، ما در آن يار تو باشيم » . در حال جبّهء خز بيرون كرد و بر درازگوش پوشيد و دستار قصب بر وى فروبست . در حال خر به زبان حال در حضرت [ عزّت ] مناجاتى كرد ، و بوعثمان هنوز به خانه نيامده بود كه واقعهء مردان به دو فرودآمد . چون شوريده‌يى به مجلس يحيى افتاد و از سخن يحيى [ معاذ ] كار بر وى گشاده شد . از مادر و پدر ببريد و چند مدّت در خدمت يحيى رياضت كشيد تا جمعى از پيش شاه شجاع برسيدند . حكايت شاه بازگفتند . او را ميلى عظيم [ به ديدن شاه ] بازديد آمد . دستورى خواست و به كرمان شد به خدمت شاه . شاه او را بار نداد و گفت : « تو با رجا خو كرده‌اى و مقام يحيى رجاست ، و كسى كه پروردهء رجا بود ، از وى سلوك نيايد [ كه ] رجا به تقليد كردن ، كاهلى بار آورد ، و رجاء يحيى تحقيق است و تو را تقليد » . بسيار تضرّع نمود و بيست روز بر آستانهء او معتكف شد تا بار داد . و مدّتى در صحبت او بماند و فوايد بسيار گرفت ، تا شاه عزم
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 56 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون