در بلا آمدن هم چنان بود كه از بلا بيرون آمدن » .
نقل است كه از نورى سؤال كردند كه : « راه به معرفت چون است ؟ » . گفت : « هفت درياست از نار و نور . چو هر هفت دريا را گذار كردى ، آنگه لقمهيى كردى چنان ، كه اوّلين و آخرين به يك لقمه فروبرى » .
نقل است كه يكى از اصحاب ابو حمزه را گفت - و ابو حمزه اشارت به قرب كردى - گفت : « او را بگوى كه : نورى سلام مىرساند و مىگويد : قرب قرب در آنچه ما در آنيم ، بعد بعد بود » .
و سؤال كردند از عبوديّت . گفت : « مشاهدهء ربوبيّت است » . گفتند : « آدمى كى مستحقّ آن بود كه خلق را سخن گويد ؟ » . گفت : « وقتى كه از خداى - عزّ و جلّ - فهم كند . و اگر از خداى - عزّ و جلّ - فهم نمىكند ، بلاى او در بلاد اللّه و عباد اللّه عام بود » .
سؤال كردند از اشارت ، گفت : « اشارت مستغنى است از عبارت ، و يافتن اشارت به حق استغراق سراير است از صدق » . و سؤال كردند از وجد . گفت : « به خدايى كه ممتنع است زبان از نعت حقيقت او ، و گنگ است بلاغت اديب از وصف جوهر او ، كه كار وجد از بزرگترين كارهاست و هيچ رنجى نيست دردمندتر از معالجت وجد » . و گفت : « وجد زبانهيى است كه در سرّ نگنجد و از شوق پديد آيد ، كه اندامها به جنبش آيد ، از شادى يا از اندوه » . گفتند : « دليل چيست به خداى ؟ » گفت : « خداى » . گفتند : « پس حال عقل چيست ؟ » . گفت : « عقل عاجزى است ، و عاجز دلالت نتواند كرد جز بر عاجزى كه مثل او بود » . و گفت : « راه مسلمانى بر خلق بستهاند . تا سر بر خطّ رسول - صلى اللّه عليه [ و ] سلّم - ننهند ، گشاده نشود » . و گفت : « صوفيان آن قوماند كه جان ايشان از كدورت بشريّت آزاد گشته است ، و از آفت نفس صافى شده و از هوا خالص شده ، تا در صفّ اوّل و درجهء اعلى با حق بياراميدهاند و از غير او رميده ، نه مالك بوند و نه مملوك » . و گفت :
« صوفى ، هيچ در بند او نبود و او در بند هيچ نبود » . و گفت : « تصوّف نه علم است و نه رسوم ، ليكن اخلاقى است » - يعنى اگر رسم بودى ، به مجاهده به دست
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 54
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٥٤