تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 53

مساهمون:

ص٥٣
افتاده بود و خلق بسيار بسوختند . بر يك دكان دو غلام بچهء رومى بودند سخت صاحب جمال . و آتش گرد ايشان فروگرفته بود و خداوند غلام مىگفت : « هر كه ايشان را بيرون آورد هزار دينار مغربى بدهم » . هيچ‌كس را زهره نبود كه گرد آن گردد . ناگاه نورى برسيد . آن دو غلام بچه را ديد كه فرياد مىكردند . گفت « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم » و پاى در نهاد و هر دو را به سلامت بيرون آورد . خداوند غلام هزار دينار مغربى پيش نورى نهاد . نورى گفت : بردار و خداى - تعالى - را شكر كن . كه اين مرتبت كه به ما داده‌اند ، به ناگرفتن داده‌اند كه ما دنيا را با آخرت بدل كرده‌ايم » . نقل است كه خادمه‌يى داشت زيتونه نام . گفت : روزى نان و شير پيش نورى بردم و او آتش به دست گردانيده بود و انگشتان او سيه شده هم چنان ناشسته نان مىخورد . گفتم : « بىهنجار مردى است » . در حال زنى [ بيامد ] و مرا بگرفت كه : « رزمهء جامهء من برده‌اى » و مرا پيش امير بردند ، و نورى بيامد و امير را گفت : « او را مرنجان كه جامه اينك مىآورند » نگاه كرد ، كنيزكى آمد و رزمهء جامه آورد . پس من خلاص يافتم . شيخ مرا گفت : « دگر گويى كه : بىهنجار مردى است ؟ » زيتونه گفت : « توبه كردم » . نقل است كه نورى مىگذشت . يكى را ديد بار افتاده و خرش مرده ، و او زار مىگريست . نورى پاى بر خر زد و گفت : « برخيز . چه جاى خفتن است ؟ » . حالى برخاست . مرد باربر نهاد و برفت . نقل است كه نورى بيمار شد . جنيد به عيادت او آمد و گل و ميوه آورد . بعد از مدّتى جنيد بيمار شد . نورى با اصحاب به عيادت او آمدند . پس ياران را گفت كه : هركس از اين بيمارى جنيد چيزى برگيريد تا او صحّت يابد » . گفتند « برگرفتيم » . جنيد حالى برخاست . نورى گفت : « از اين نوبت كه به عيادت آيى ، چنين آى ، نه چنان كه گل و ميوه آرى » . نورى گفت : پيرى ضعيف را ديدم و بىقوّت ، كه تازيانه مىزدند [ ش ] و او صبر مىكرد . پس به زندان بردند . من پيش او رفتم و گفتم : « تو چنين ضعيف و بىقوّت - كه به تازيانه مىزدند - چگونه صبر كردى بر آن تازيانه ؟ » گفت : « اى فرزند ! به همّت بلا توان كشيد نه به جسم » . گفتم : « پيش تو صبر چيست ؟ » . گفت : « آن كه