نيامد . خلق جمع شدند و او را بيرون آوردند و بر منبر كردند . نورى خبر يافت . بيامد و گفت « يا ابا بكر : تو بر ايشان پوشيده كردى . لاجرم بر منبرت كردند ؛ و من نصيحت كردم ، مرا به سنگ براندند و به مزبلهها انداختند » . گفت :
« يا امير القلوب ! نصيحت تو چه بود و پوشيده كردن من چه ؟ » . گفت : « نصيحت من آن بود كه رها كردم خلق خداى را به خدا ، و پوشيده كردن تو آن بود كه حجاب شدى ميان خدا و خلق . و تو كيستى كه ميان خداى و خلق واسطه باشى ؟ پس من نمىبينم تو را الّا فضولى » .
نقل است كه جوانى پاىبرهنه از اصفهان به عزم زيارت نورى بيرون شد . چون نزديك رسيد ، نورى مريدى را فرمود تا يك فرسنگ راه به جاروب برفت و گفت :
« جوانى مىآيد كه اين حديث بر وى تافته است » . چون برسيد ، نورى گفت : « از كجا مىآيى ؟ » . گفت : از « اصفهان » - و ملك اصفهان آن جوان را كوشكى و هزار دينار اسباب و كنيزكى ترك به هزار دينار مىداد كه : آنجا مرو . پس نورى گفت : « اگر ملك اصفهان تو را كوشكى و كنيزكى صاحب جمال و هزار دينار اسباب مىداد كه : مرو ، تو اين طلب را با آن مقابله كردى ؟ » جوان در حال فرياد برآورد كه : « مرا مزن » . نورى گفت : « اگر حق - تعالى - هژده هزار عالم بر طبقى نهد و در پيش مريدى آرد ، و مريد در آن نگرد ، مسلّمش نبود كه حديث خداى كند » .
نقل است كه نورى با يكى نشسته بود و هر دو زار مىگريستند . چون آنكس برفت ، نورى روى به ياران كرد و گفت : « دانستيد كه اين شخص كه بود ؟ » . گفتند : « نه » .
گفت : « ابليس بود و حكايت خدمات خود مىكرد و افسانهء روزگار خود مىگفت و از درد فراق مىناليد و چنين كه ديديد مىگريست ؛ و من نيز مىگريستم » . جعفر خلدى گفت : نورى در خلوت مناجاتى مىكرد . من گوش مىداشتم تا : چه گويد ؟ گفت : « بار خدايا ! اهل دوزخ را عذاب كنى ، جمله آفريدگان تواند به علم و قدرت و ارادت قديم ؛ و اگر هرآينه دوزخ را از مردم پر خواهى كرد ، قادرى بر آن كه دوزخ را از من پر كنى و ايشان را به بهشت برى » جعفر گفت :
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 51
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٥١