من متحيّر شدم . آنگه به خواب ديدم كه يكى بيامدى و گفتى : « خداى - عزّ و جلّ - فرموده است كه : ابو الحسين را بگوى كه ما تو را
بدان تعظيم و شفقت بخشيديم » .
نقل است كه گفت : شبى طوافگاه را خالى يافتم طواف مىكردم . هر بار كه به حجر الاسود مىرسيدم ، دعا [ مى ] كردم و مىگفتم : « اللّهمّ ارزقنى حالا و صفة لا اتغيّر منه » - بار خدايا ! مرا حالتى و صفتى روزى كن كه از آن نگردم . يك روز از ميان كعبه آوازى شنيدم : « يا ابا الحسين ! مىخواهى كه با ما برابرى كنى ؟ ماايم كه از صفت خود نگرديم . امّا بندگان را گردان داريم تا ربوبيّت از عبوديّت پيدا گردد . ماايم كه بر يك صفتيم . صفت آدمى ، گردان است » .
شبلى گويد : پيش نورى شدم . او را ديدم به مراقبت نشسته ، كه مويى بر تن او حركت نمىكرد . گفتم : « مراقبتى چنين نيكو از كه آموختى ؟ » . گفت : « از گربهيى كه بر در سوراخ موش بود . و او بسيار از من ساكنتر بود » .
نقل است كه شبى اهل قادسيّه شنيدند كه : « دوستى از دوستان خداى - تعالى - خود را در وادى شيران بازداشته است . او را دريابيد » . خلق جمله بيرون آمدند و به وادى سباع رفتند . نورى را ديدند كه گورى فروبرده بود و در آنجا نشسته . شفاعت كردند و او را به قادسيّه بردند . پس ، از آن حال سؤال كردند ، گفت : « مدّتى بود تا چيزى نخورده بودم . در اين باديه بودم . چون خرما بنان ديدم . آرزوى رطب كردم . گفتم : هنوز جاى آرزويى مانده است در من ؟ در اين وادى فرودآمدم تا شيران مرا بدرند ، و بيش خرما آرزو نكند » .
نقل است كه گفت : يك روز در آبى غسل مىكردم . دزدى جامهء من ببرد . هنوز از آب بيرون نيامده بودم كه بازآورد ، دست او خشك شده . گفتم : « الهى ! چون او جامه بازآورد ، تو دست به دو بازده » . در حال نيك شد .
پرسيدند كه : « خداى - تعالى - با تو چه كند ؟ » . گفت : « چون به گرمابه روم ، جامهء من نگه دارد . كه روزى به گرمابه رفتم . يكى جامهء من ببرد . گفتم : خداوندا ! جامه بازده .
در حال آن مرد جامه بازآورد و عذر خواست » .
نقل است كه بازار نخاس بغداد را آتش
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 52
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٥٢