چند زكات بايد داد ؟ » . شبلى : گفت « بيست و نيم دينار » .
گفت : « اين كه كرده است ؟ » . گفت : « صدّيق اكبر - رضى اللّه عنه - كه چهل هزار دينار بداد و هيچ بازنگرفت » . گفت : « اين نيم دينار چيست ؟ » . گفت : غرامت را ، كه آن بيست دينار چرا نگه داشت ؟ تا نيم دينارش ببايست داد » . پس از نورى مسئلهيى پرسيد از فقه . در حال جواب داد . قاضى خجل شد . آنگه نورى گفت : « اى قاضى ! اين همه پرسيدى و هيچ نپرسيدى كه خداى - عزّ و جلّ - را مرداناند كه قيام همه بدوست ، حركت و سكون همه بدوست ، و همه زنده بدواند ، و پاينده به مشاهدهء او . اگر يك لحظه از مشاهدهء حق بازمانند ، جان از ايشان برآيد . به دو خسبند و به دو خورند و به دو گيرند و به دو روند و به دو بينند و به دو شنوند و به دو باشند . علم اين بود نه آن كه تو پرسيدى » . قاضى متحيّر شد و كس به خليفه فرستاد كه : « اگر اينها ملحد و زنديقاند ، من حكم كنم كه : در روى زمين يك موحّد نيست » . خليفه ايشان را بخواند و گفت : « چه حاجت خواهيد ؟ » گفتند : « حاجت ما آن است كه ما را فراموش كنى . نه به قبول خود ما را مشرّف گردانى و نه به طرد خود مهجور ؛ كه ما را ردّ تو چون قبول و قبول تو چون ردّ است » . خليفه بسيار بگريست و ايشان را به كرامتى تمام روانه كرد .
نقل است كه نورى يك روز مريدى را ديد كه در نماز با محاسن خود بازى مىكرد . گفت : « دست از محاسن حق بدار » . اين سخن به خليفه رسانيدند و فقها اجماع كردند كه : « او بدين [ سخن ] كافر شد » . او را پيش خليفه بردند . گفت : « اين سخن تو گفتى ؟ » . گفت : « بلى » . گفت : « چرا گفتى ؟ » گفت : « بنده از آن كى است ؟ » . گفت : « از آن حق » . گفت : « محاسن از آن كه بود ؟ » . گفت : « از آن كسى كه بنده از آن او بود » . پس خليفه گفت : « الحمد للّه كه خداى - تعالى - مرا از قتل او نگه داشت » .
و گفت : « چهل سال است تا ميان من و ميان دل جدا كردهاند كه در اين چهل سال مرا هيچ آرزو نبود و در هيچچيز شهوتم نبود و هيچچيز در دلم نيكو ننمود و اين از آن وقت باز بود كه حق - تعالى - [ را ] بشناختم » . و گفت : نورى درخشان ديدم در غيب ، پيوسته در وى نظر مى
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 49
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٤٩