« مرا فتوحى چنين پديد آمد » . گفت : « اى ابو الحسين ! آن كه ماهى افتاد ، اگر مارى بودى ، كرامت تو بودى . لكن چو تو در ميان آمدى ، فريب است نه كرامت ! كه كرامت آن بود كه تو در ميان نباشى » . سبحان اللّه ! اين آزادگان چه مردان بودهاند !
نقل است كه چون غلام خليل به دشمنى اين طايفه برخاست و پيش خليفه گفت كه : « جماعتى پديد آمدهاند كه رقص مىكنند و سرود مىگويند و كفريّات مىگويند و همه روز به تماشا مشغولاند و در سردابهها مىروند پنهان ، و سخنها مىگويند . اين قومىاند از زنادقه . اگر امير المؤمنين فرمان دهد ايشان را بكشند ، مذهب زنادقه متلاشى شود ، كه سر همه اين گروهاند . اگر اين خير از دست امير المؤمنين برآيد ، من او را ضامنم به ثوابى جزيل » ، خليفه در حال فرمود تا ايشان را حاضر كردند و ايشان ابو حمزه و رقّام و شبلى و نورى و جنيد بودند - رحمهم اللّه - چون خليفه فرمود تا ايشان را به قتل آورند ، سيّاف قصد كشتن رقّام كرد . نورى در جست و خود را در پيش افگند به صدق و بازجاى رقّام نشست و گفت : « اوّل مرا به قتل آر » طرب كنان و خندان . سيّاف گفت :
« هنوز وقت تو نيست و شمشير چيزى نيست كه شتابزدگى بدان كنند » . نورى گفت :
« بناء طريقت من بر ايثار است و عزيزترين چيزها جان است . مىخواهم كه اين نفسى چند در كار اين برادران كنم تا عمر نيز ايثار كرده باشم ؛ و با آن كه يك نفس در دنيا نزديك من دوستتر از هزارساله آخرت ، از آن كه اين سراى خدمت است و آن سراى قرب ، و قربت به خدمت باشد » . چون اين سخن از وى بشنيدند . در خدمت خليفه عرضه داشتند . خليفه را از انصاف و قدم صدق او تعجّب آمد . فرمود كه : « توقّف كنيد » و به قاضى رجوع فرمود تا در كار ايشان نظرى كند . [ قاضى گفت : « بىحجّتى ايشان را منع نتوان كرد » ] . پس قاضى دانست كه جنيد در علوم كامل است و سخن نورى شنيده
بود . گفت : « از اين ديوانه مزاج - يعنى شبلى - چيزى از فقه بپرسم ، كه او جواب نتواند داد » ، گفت : « از بيست دينار
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 48
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٤٨