تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
خورده است . همچنين بيست سال بدين طريق معاملت كرد ، كه كس بر احوال او مطّلع نشد . نقل است كه گفت : سالها مجاهده كردم و خود را به زندان بازداشتم و پشت بر خلايق كردم و رياضت كشيدم . راه بر من گشاده نشد . با خود گفتم : « چيزى [ مى ] بايد كرد كه كار برآيد ، يا فروشوم و از اين نفس برهم » . پس گفتم : « اى تن ! تو سالها به هوا و مراد خود خوردى و گفتى و ديدى و شنيدى ، و رفتى و گرفتى و خفتى ، و عيش كردى و شهوت راندى ، و اين همه بر تو تاوان است . اكنون در خانه رو تا بندت برنهم و هر چه حقوق حقّ است در گردنت قلاده كنم . اگر بر آن بمانى صاحب دولتى شدى و اگر نه ، بارى در راه حق فروشوى » . چهل سال چنين كردم و من شنيده بودم كه : « دلهاى اين طايفه به غايت نازك بود ، هر چه ايشان بينند و شنوند ، سرّ آن بدانند » . و من در خود آن نمىديدم . گفتم : « قول انبيا و اوليا حق بود . مگر من مجاهده به ريا كردم و اين خلل از من است ، كه آنجا خلاف را راه نيست » . آنگاه گفتم : « اكنون گرد خود برآيم تا بنگرم كه چيست ؟ » . به خود فرونگرستم . آفت آن بود كه نفس با دل من يكى شده بود . چون نفس با دل يكى شود ، بلا آن بود . كه هر چه بر دل تابد ، نفس حظّ خود از وى بستاند . چون چنان ديدم ، دانستم كه از آن بر جاى مىپايد كه هر چه از درگاه به دل مىرسيد ، نفس حظّ خود مىستد . بعد از آن هر چه نفس بدان بياسودى ، گرد آن نگشتمى و چنگ در چيزى ديگر زدمى . مثلا اگر او را با نماز ، يا با روزه خوش بودى ، [ يا با خلوت ، يا با خلق ] در ساختن ، خلاف آن كردمى تا آن را همه بيرون انداختم و گام‌ها بريده گشت . آن‌گه اسرار در من پديد آمد . پس گفتم : « تو كه‌اى ؟ » . گفت : « من درّ كان بىكامىام و گفت : « اكنون با مريدان بگو كه : كار من كار ناكامى است و درّ من درّ نامرادى است » . آن‌گه به دجله رفتم و ميان دو زورق بايستادم و گفتم : « نروم تا ماهيى در شست من نيفتد » . آخر در افتاد . چون بركشيدم ، گفتم : « الحمد للّه كه كار من نيك آمد » . برفتم و با جنيد بگفتم كه :