است به زبان و دل از آن غافل ، و اين ذكر عادت بود ؛ و ذكرى است به زبان و دل حاضر ، اين ذكر
طلب ثواب بود ؛ و ذكرى است كه دل را بگرداند و زبان را گنگ كند ، قدر اين ذكر كس نداند جز خداى ، تعالى » .
و گفت : « اوّل توحيد فانى شدن است همه چيزها از دل مرد ، و به خداى - عزّ و جلّ - بازگشتن به جملگى » . و گفت : « عارف تا نرسيده است ، يارى مىخواهد از همه چيز . [ چون برسد ، مستغنى گردد به خداى از همه چيز ] و به دو محتاج گردد همه چيز » و گفت : « حقيقت قرب آن است كه به دل احتباس هيچچيز نتوانى كرد و به وجود هيچچيز حبس نتوانى يافت » . و گفت : « علم آن است كه در عمل آرد تو را ، و يقين آن است كه برگيرد تو را » . و گفت : « تصوّف تمكين است از وقت » . پرسيدند از تصوّف .
گفت : « آن است كه صافى بود از خداوند خويش ، و پر بود از انوار ، و در عين لذّت بود از ذكر » . و هم از تصوّف پرسيدند . گفت : « چيست گمان تو به قومى كه بدهند تا گشايش يابند و منع كنند تا نيابند . پس ندا مىكنند به اسرار كه بگرييد بر ما ؟ » .
پرسيدند كه : « عارف را گريه بود ؟ » . گفت : « گريهء او چندان بود كه در راه باشد .
چون به حقايق قرب رسيد و طعم وصال چشيد ، گريه زايل شود » . و گفت : « عيش زاهد خوش نبود كه به خود مشغول بود » . و گفت : خلق عظيم آن بود كه او را هيچ همّت نبود جز خداى » . و گفت : « توكّل اعتماد دل است بر خداى » . و گفت : « توكّل اضطرابى است بىسكون و سكونى بىاضطراب » - يعنى صاحب توكّل بايد كه چنان مضطرب شود در نايافت ، كه سكونش نبود هرگز ، تا چنان سكونش بود در قرب يافت ، كه هرگزش حركت نبود » . و گفت : « هر كه تحكم نتواند كرد در آنچه ميان خود و خداست ، به تقوى و مراقبت ، به كشف و مشاهده نتواند رسيد » . و گفت : « غرّه مشويد به صفاء عبوديّت كه منقطع است از نفس و ساكن است با خداى » .
گفتند : « چون است كه حقّ توانگران به درويشان نمىرسد ؟ » . گفت : « سه چيز را :
يكى آن كه [ آنچه ] ايشان دارند حلال نباشد ، دوّم آن كه بر آن موافق نباشند ، سيّوم آن كه درويشان بلا اختيار كردهاند » . و السّلام .
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 45
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٤٥