تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
خرّاز را دو پسر بود . يكى پيش از وى وفات كرد . شبى او را به خواب ديد . گفت : « اى پسر ! خداى - عزّ و جلّ - با تو چه كرد ؟ » . گفت : « مرا در جوار خود فرودآورد و گرامى كرد » . گفتم : « اى پسر ! مرا وصيّتى كن » گفت : اى پدر ! به بددلى با خداى - تعالى - معامله مكن » . گفتم : « از خداى - تعالى - يارى خواهم » . گفت : « اى پدر ! ميان خود و حق تعالى - يك پيرهن مگذار » . و سى سال بعد از آن بزيست كه هرگز پيراهنى ديگر نپوشيد . و گفت : « وقتى نفسم بر آن داشت كه از خداى - تعالى - چيزى خواهم . هاتفى آواز داد كه : « به جز خدا چيزى ديگر مىخواهى ؟ » . لاجرم گفت : « از خداى - تعالى - شرم دارم كه براى روزى چيزى جمع كنم ، بعد از آن كه او ضمان كرده است » . و گفت : وقتى در باديه مىرفتم . گرسنگى غلبه كرد و نفس مطالبهء چيزى كرد تا از خداى - تعالى - طعام خواهم . گفتم : « طعام خواستن كار متوكّلان نيست » . هيچ نگفتم . چون نفس نااميد شد ، مكرى ديگر ساخت . گفت : « طعام نمىخواهى ، بارى صبر خواه » . قصد كردم تا صبر خواهم . عصمت حق مرا دريافت . آوازى شنيدم كه كسى مىگويد كه : « اين دوست ما مىگويد كه : ما به دو نزديكيم . و مقرّر است كه ما آن‌كس را كه سوى ما آيد ضايع نگذاريم تا از ما قوت و صبر مىخواهد ، و عجز و ضعف خويش پيش مىآرد ، و پندارد كه نه او ما را ديده است و نه ما او را » . يعنى به طعام خواستن محجوب گشتى ، از آن كه طعام غير ما بود ، و به صبر خواستن هم محجوب شدى كه صبر هم غير ماست . و گفت : وقتى در باديه شدم بىزاد ، و مرا فاقه رسيد . چشم من به منزلى افتاد . شاد شدم . نفس گفت : « سكون يافتم » . سوگند خوردم كه : در آن منزل فرونيايم . گورى بكندم و در آنجا شدم . آوازى شنيدم كه : « اى مردمان در فلان منزل يكى از اولياء خداى خود را بازداشته است در ميان ريگ . او را دريابيد » . جماعتى بيامدند و مرا برگرفتند و به منزل بردند . و گفت : يك‌چند هر سه روز طعام خوردمى . در باديه رفتم و سه روز چيزى نيافتم . چهارم روز ضعفى در من پيدا آمد . طبع به عادت خود
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 42 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون