طعام خواست . بر جايى بنشستم . هاتفى آواز داد كه : « اختيار كن كه سببى خواهى دفع سستى را ، يا طعام خواهى سكونت نفس را ؟ » . گفتم : « الهى ! سببى » . پس قوّتى در من بازديد آمد و دوازده منزل ديگر برفتم بىطعام و شراب .
و گفت : يك روز بر كرانهء دريا جوانى را ديدم مرقّع پوشيده و محبرهيى آويخته .
گفتم : « سيماى او عيان است و معاملتش نه چنان است . چون در وى مىنگرم ، گويم از رسيدگان است ، و چون در محبره مىنگرم ، گويم از طالب علمان است . بيا تا از او بپرسم تا از كدام است ؟ » . گفتم : « اى جوان ! راه به خداى چگونه است ؟ » . گفت : « راه به خداى دو است : راه خواصّ و راه عوام . تو را از راه خواصّ هيچ خبرى نيست . امّا راه عوام اين است كه تو مىسپرى و معاملت خود را علّت وصول به حق مىنهى ، و محبره را آلت حجاب مىشمرى » .
و گفت : « روزى به صحرا رفتم . ده سگ درندهء شبانان روى در من نهادند . چون نزديك من آمدند ، من روى به مراقبت آوردم . سگى سپيد در آن ميان بود . بر ايشان حمله كرد و همه را از من دور كرد و از من جدا نشد تا وقتى كه از آن سگان دور شدم » .
نقل است كه روزى سخن مىگفت در ورع . عبّاس بن المهتدى بگذشت . گفت :
« يا ابو سعيد ! شرم ندارى كه در زيربناى دوانقى نشينى و از حوض زبيده آب خورى ، آنگاه در ورع سخن گويى ! » . در حال تسليم شد كه : « چنين است كه تو مىگويى » .
و سخن اوست كه : « آفرينش دلها بر دوستى آنكس است كه با او نيكى كند » . و گفت : « عجبا ! آن كه در همهء عالم خداى - عزّ و جلّ - را محسن نداند ، چگونه دل به كليّت به دو سپارد ، » و گفت : « دشمنى فقرا ، بعضى با بعضى ، از غيرت حق بود كه با يكديگر آرام نتوانند گرفت » . و گفت : « حق - تعالى - مطالبت كند اعمال را از اولياء خود ، چون او را برگزيدهاند و اختيار كرده ، كه روا ندارد ايشان را كه ميان او و ميان ايشان در آينده بود ؛ و احتمال نكند كه ايشان را در هيچ كارى راحتى بود الّا به دو » .
و گفت : « چون حق - تعالى - خواهد كه دوست گيرد بندهيى از بندگان خود را ، در ذكر بر وى گشاده گرداند .
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 43
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٤٣