اين قوم كه او مىگويد ، اين است كه بعضى از اين قوم را گويند كه : « تو چه خواهى ؟ » . گويد : « اللّه » . اگر چنان بود كه اندامهاى او در تن به سخن آمدى ، همه گويند :
« اللّه » ؛ كه اعضا و مفاصل پر برآمده بود از نور اللّه ؛ كه مجذوب است در وى . پس در قرب به غايتى رسد كه هيچكس نتواند كه پيش او گويد : « اللّه » . از جهت آن كه آنجا هر چه رود ، از حقيقت رود بر حقيقت ، و از خدا بر خدا . چون آنجا هيچ [ از ] اللّه به سرّ نيامده بود ، چگونه كسى گويد : اللّه ؟ جملهء عقل عقلا آنجا برسد و در حيرت بماند . تمام شد اين سخن - و گفت : « سالها با صوفيان صحبت داشتم كه هرگز ميان من و ايشان مخالفت نبود . از آن كه هم با ايشان بودم و هم با خود » و گفت : « اگر همه را مخيّر كنند ميان قرب و بعد ، من بعد اختيار كردم ، كه مرا طاقت قرب نبود » - چنان كه لقمان - عليه السّلام - گفت : « مرا مخيّر گردانيدند ميان حكمت و نبوّت . من حكمت اختيار كردم ، كه طاقت تحمّل بار نبوّت نبود » - و گفت : « شبى در خواب ديدم كه دو فرشته از آسمان بيامدند و مرا گفتند : صدق چيست ؟ . گفتم : الوفاء بالعهود . گفتند : صدقت . و هر دو بر آسمان رفتند » . و گفت : « شبى رسول را - عليه الصّلاة و السّلام - به خواب ديدم . فرمود كه مرا دوست دارى ؟ گفتم : معذور فرماى كه دوستى خدا [ ى ] - تعالى - مرا از دوستى تو مشغول كرده است . گفت هر كه خداى را دوست دارد مرا دوست داشته بود » .
و گفت : ابليس را به خواب ديدم . عصا برگرفتم تا او را بزنم . هاتفى آواز داد كه :
« او از عصا نترسد ، از نورى ترسد كه در دل باشد » . گفتم : « بيا ! » . گفت : « شما را چه كنم ؟
كه شما انداختهايد آنچه من مردمان را بدان مىفريبم » . گفتم : « آن چيست ؟ » . گفت :
« دنيا » . چون از من درگذشت . بازنگريد و گفت : « مرا در شما لطيفهيى است كه بدان مراد خود بيابم » . گفتم : « آن چيست ؟ » . گفت : « با كودكان نشستن » .
و گفت : به دمشق بودم . رسول را - عليه الصّلاة و السّلام - به خواب ديدم كه مىآمد و بر ابو بكر و عمر - رضى اللّه عنهما - تكيه زده بود ، و من بيتى با خود مىگفتم و انگشتى بر سينه مىزدم . رسول - عليه الصّلاة و السّلام - فرمود كه : « شرّ اين از خير اين بيشتر است » . يعنى سماع .
نقل است كه ابو سعيد
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 41
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٤١