گفت كه : « شيخ را به خواب ديدم بر تختى نشسته . گفتم : يا شيخ ما فعل اللّه ؟ شيخ بخنديد و سه بار سر بجنبانيد . گفت : گويى در ميان افگند و خصم را چوگان شكست و مىزد از اين سو بدان سو بر مراد خويش » .
و السّلام و الاكرام .
96 - 24 ذكر شيخ ابو الفضل حسن ، [ رحمة اللّه عليه ]
آن حامل امانت ، آن عامل ديانت ، آن عزيز بىزلل ، آن خطير بىخلل ، آن سوخته حبّ الوطن ، شيخ ابو الفضل حسن - رحمة اللّه عليه - يگانهء زمان بود و لطيف جهان ، و در تقوى و محبّت و معنى و فتوّت درجهيى بلند داشت ، و در كرامت و فراست از اندازه بيرون بود و در معارف و حقايق انگشت نما بود و سرخسى بود و پير شيخ ابو سعيد ابو الخير او بود .
نقل است كه هر وقت كه شيخ ابو سعيد را قبضى بودى گفتى : « اسب زين كنيد تا به حج رويم » . به مزار او آمدى و طواف كردى تا آن قبض برخاستى ، و نيز هر مريد شيخ ابو سعيد كه انديشهء حجّ تطوّع كردى او را به سر خاك شيخ ابو الفضل فرستادى . گفتى :
« آن خاك را زيارت كن و هفت بار گرد آن طواف كن تا مقصود تو حاصل شود » .
نقل است كه كسى شيخ ابو سعيد را - قدّس اللّه سرّه - پرسيد كه : « اين همه دولت از كجا يافتى ؟ » . گفت : « بر كنار جوى آب مىرفتم . پير شيخ ابو الفضل از آن جانب ديگر مىرفت . چشمش بر ما افتاد . اين همه دولت از آنجاست » .
نقل است از امام خرامى كه گفت : « كودك بودم . بر درختى توت شدم ، برگ و شاخ آن مىزدم ، شيخ ابو الفضل مىگذشت و مرا نديد . دانستم كه از خود غايب است و به دل با حق حاضر ، به حكم انبساط سر برآورد و گفت : « بار خدايا يك سال بيش است تا تو مرا دانگى ندادى تا موى سر باز كنم . با دوستان چنين كنند ؟ » در حال همهء اغصان و اوراق درختان زر ديدم . گفت : « عجب كارى ؟ همهء تعريض ما به اعراض است . گشايش دل را با تو سخنى نتوان گفت ؟ : بيت
گر من سخنى بگفتم از سر مستى * اشتر به قطار ما چرا بر بستى ؟ »