نقل است كه در سرخس جوانى بود واله گشته و نماز نمىكرد . گفتند : « چرا نماز نمىكنى ؟ » . گفت : « آب كجاست ؟ » . دستش بگرفتند و سر چاه بردند و دلو به دو نمودند .
سيزده شبانروز دست در وى زده بود . شيخ ابو الفضل گفت : « او را در خانه بايد كرد كه دور كردهء شرع است » .
نقل است كه يك روز شيخ لقمان سرخسى نزديك ابو الفضل آمد ، او را ديد جزوى در دست . گفت : « در اين جزو چه مىجويى ؟ » . گفت : « همان چيز كه تو در ترك اين مىجويى ؟ » . گفت : « پس اين خلاف چراست ؟ » . گفت : « خلاف تو مىبينى ، كه از من همىپرسى كه چه مىجويى ؟ از مستى هشيار شو و از هشيارى بيزار گرد تا خلاف برخيزد ، تا بدانى كه من و تو چه مىطلبيم ؟ » .
نقل است كه كسى به نزديك شيخ ابو الفضل آمد و گفت : « تو را دوش به خواب ديدم مرده و بر جنازهيى نهاده » . پير گفت : « خاموش كه آن خواب خود را ديدى كه ايشان هرگز نميرند . الا من عاش باللّه لا يموت ابدا » .
نقل است از شيخ ابو سعيد ابو الخير كه گفت : « به سرخس شدم . پير ابو الفضل را گفتم كه : مرا آرزوى آن است كه تفسير يحبّهم و يحبّونه را از لفظ تو استماع كنم .
گفت : تا شب درآيد ، كه شب پردهء سرّ بود . چون شب درآمد گفت : تو قارى باش تا من مذكّر باشم » . گفت : « من يحبّهم و يحبّونه برخواندم . هفتصد تفسير كرد كه مكرر نبود و يكى به يكى مشابه نشد تا صبح برآمد . او گفت شب برفت و ما هنوز از اندوه و شادى ناگفته ، و حديث ما به پايان نرسيده ، گفتم : سرّ چيست ؟ گفت : تويى . گفتم : سرّ سرّ چيست ؟
گفت : هم تويى » .
نقل است كه شيخ را گفتند : « باران نمىبارد . دعا كن تا باران بارد » . آن شب برفى بزرگ باريد ، روزى ديگر گفتند : « چه كردى ؟ » . گفت : « ترينهوا خوردم يعنى كه : من قطبم ، چون من خنك شدم همهء جهان كه بر من مىگردد خنك شد » .
نقل است كه او را گفتند : « دعايى كن از براى اين سلطان تا مگر به شود ، كه ستمها مىرود » . ساعتى انديشه كرد ، آنگاه گفت : « بس خردم مىآيد اين گفتار » - يعنى او را در ميان مىبينيد و از ماضى ياد مىكنيد و مستقبل را ياد مىكنيد ؟ وقت را باشيد - و گفت :
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 338
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٣٣٨