جز حلال نخوريم » . قاضى يك روز امتحان را دو برّهء فربه - هر دو يكسان ، يكى از وجه حلال و يكى از حرام - بريان كرد و پيش شيخ فرستاد ، و خود پيش رفت . قضا را چند ترك مست بدان غلامان رسيدند . طبقى كه برّهء حرام در آنجا بود از ايشان به زور گرفتند و بخوردند . كسان قاضى از در خانقاه درآمدند و يك بريان پيش شيخ نهادند . قاضى در ايشان مىنگريست . به هم برمىآمد .
شيخ گفت : « اى قاضى فارغ باش كه مردار به سگان رسيد و حلال به حلال خواران » .
قاضى شرم زده شد و از انكار برآمد .
نقل است كه روزى شيخ مستى را ديد افتاده ، گفت : « دست به من ده » . گفت :
« اى شيخ ! برو كه دستگيرى كار تو نيست . دستگير بيچارگان خداست » . شيخ را وقت خوش شد . نقل است كه شيخ با مريدى به صحرا بيرون شد . در آن صحرا گرگ مردم خوار بود . ناگاه گرگ آهنگ شيخ كرد . مريد سنگ برداشت و در گرگ انداخت . شيخ گفت :
« چه مىكنى ؟ از بهر جانى با جانورى مضايقه نتوان كرد » . و گفت : « اگر هشت بهشت در مقابلهء يكذرّه نيستى ابو سعيد افتد ، همه محو و ناچيز گردد » . و گفت : « به عدد هر ذرّه راهى است به حق ، اما هيچ راه بهتر و نزديكتر از آن نيست كه راحتى به دل سلطانى رسد كه ما بدين راه يافتيم » .
نقل است كه درويشى گفت : « او را كجا جوييم ؟ » . گفت : « كجاش جستى كه نيافتى ؟ اگر يكقدم به صدق در راه طلب كنى ، در هر چه نگرى او را بينى » .
نقل است كه شيخ را وفات نزديك آمد . گفت : « ما را آگاه كردند كه اين مردمان كه اينجا مىآيند تو را مىبينند ، ما تو را از ميان برداريم تا اينجا آيند ما را بينند » . و گفت :
« ما رفتيم و سه چيز به شما ميراث گذاشتيم : رفت و روى و شستوشوى و گفت و گوى » . و گفت : « فردا صدهزار باشند بىطاعت ، خداوند ايشان را بيامرزد » . گفتند :
« ايشان كه باشند ؟ » . گفت : « قومى باشند كه سر در سخن ما جنبانيده باشند » .
نقل است كه سخنى چند ديگر مىگفت و سر در پيش افگند . ابروى او فرومىشد و همهء جمع مىگريستند ، پس بر اسب نشست و به جملهء موضعها كه شبها
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٣٣٥