تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
و روزها خلوتى كرده بود . رسيد و وداع كرد . نقل است كه خواجه ابو طاهر پسر شيخ به مكتب رفتن سخت دشمن داشتى و از دبيرستان رميدى . يك روز بر لفظ شيخ رفت كه : « هر كه ما را خبر آورد كه درويشان مسافر مىرسند ، هر آرزو كه خواهد بدهم » . ابو طاهر بشنيد ، بر بام خانقاه رفت . ديد كه جمعى درويشان مىآيند . شيخ را خبر داد . گفت : « چه مىخواهى ؟ » . گفت : « آن كه به دبيرستان نروم » . گفت : « مرو » . گفت : « هرگز نروم » . شيخ سر در پيش افگند ، آنگاه گفت : « مرو ، اما انّا فتحنا از بر ياد گير » . ابو طاهر خوش شد و انّا فتحنا از بر كرد . چون شيخ وفات كرد و چند سال برآمد ، خواجه ابو طاهر وام بسيار داشت . به اصفهان شد ، كه خواجه نظام الملك آنجا حاكم بود . خواجه او را چنان اعزاز كرد كه در وصف نيايد و در آن وقت علويى بود ، عظيم منكر صوفيان بود . نظام الملك را ملامت كرد كه : « مال خود به جمعى مىدهى كه ايشان وضو نمىدانند و از علوم شرعى بىبهره‌اند . مشتى جاهل دست‌آموز شيطان شده » . نظام الملك گفت : « چه گويى ؟ كه ايشان از همه چيز خبردار باشند و پيوسته به كار دين مشغول‌اند » . علوى شنيده بود كه ابو طاهر قرآن نمىداند . گفت : « اتفاق است كه امروز بهتر صوفيان ابو طاهر است و او قرآن نمىداند » . نظام الملك گفت : « او را بطلبيم كه : تو سورتى از قرآن اختيار كنى تا برخواند » . پس ابو طاهر را با جمعى از بزرگان و صوفيان حاضر كردند . نظام الملك علوى را گفت : « كدام سوره خواهى تا خواجه ابو طاهر برخواند ؟ » . گفت : « سورهء انّا فتحنا » . پس ابو طاهر انّا فتحنا آغاز كرد و مىخواند و نعره مىزد و مىگريست . چون تمام كرد آن علوى خجل شد و نظام الملك شاد گشت . پس پرسيد كه : « سبب گريه و نعره زدن چه بود ؟ » . خواجه ابو طاهر حكايت پدر را از اول تا آخر با نظام الملك گفت . كسى كه پيش از هفتاد سال بيند كه بعد از وفات او متعرّضى رخنه در كار فرزندان او خواهد كرد و آن رخنه را استوار كند ، بين كه درجهء او چگونه باشد ؟ پس اعتقاد او از آنچه گفته بود زيادت شد . نقل است از شيخ ابو على بخارى كه
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 336 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون