خانقاه يكبار نگذشته بود . روزى شيخ گفت : « اسب را زين كنيد تا به زيارت ابو الحسن تونى رويم » .
جمعى به دل انكار مىكردند كه : « شيخ به زيارت كسى مىرود كه بر او لعنت مىكند ؟ » .
شيخ با جماعتى برفتند . در راه منكرى بيرون آمد و شيخ را لعنت مىكرد . جماعت قصد زخم او كردند . شيخ گفت : « آرام گيريد كه خداى بر اين لعنت به وى رحمت كند » . گفتند :
« چگونه ؟ » . گفت : « او پندارد كه ما بر باطليم ، لعنت بر آن باطل مىكند از براى خدا » . آن منكر چون اين سخن بشنيد در دست و پاى اسب شيخ افتاد و توبه كرد . گفت : « ديديد كه لعنت كه براى خدا كنند چه اثر دارد ؟ » . پس شيخ باز راه كسى را بفرستاد تا ابو الحسن را خبر كند كه : « شيخ به سلام تو مىآيد » . درويش برفت و او را خبر كرد .
ابو الحسن تونى نفرين كرد و گفت : « او نزد من چه كار دارد ؟ او را به كليسيا مىبايد رفت . كه جاى او آنجاست » . درويش بازآمد و حال بازگفت . شيخ عنان اسب بگردانيد و گفت : « بسم اللّه ، چنان بايد كرد كه پير فرموده است » . روى به كليسيا نهاد . ترسايان به كار خويش بودند . چون شيخ را ديدند ، همه گرد وى درآمدند كه تا به چه كار آمده است ؟ - و صورت عيسى و مريم قبلهگاه خود كرده بودند - شيخ بدان صورتها بازنگريست و گفت : « أ أنت قلت للنّاس : اتّخذونى و امّى الهين من دون اللّه ؟ - تو مىگويى : مرا و مادرم را به خدا گيريد ؟ - اگر دين محمّد بر حق است همين لحظه هر دو سجده كنند خداى را » . در حال آن هر دو صورت بر زمين افتادند چنان كه رويهايشان سوى كعبه بود . فرياد از ترسايان برآمد و چهل تن زنّار ببريدند و ايمان آوردند . شيخ رو به جمع كرد و گفت : « هر كه بر اشارت پيران رود چنين باشد از بركات آن پير » . اين خبر به ابو الحسن تونى رسيد . حالتى عظيم به دو درآمد . گفت : « آن چوب پاره بياريد - يعنى محفّه - مرا پيش شيخ ببريد » . او را در محفّه پيش شيخ بردند . نعره مىزد و در دست و پاى شيخ افتاد و توبه كرد و مريد شيخ شد .
نقل است كه قاضى صاعد كه قاضى نشابور بود و منكر شيخ بود و شنيده بود كه شيخ گفته : « اگر همهء عالم خون طلق گيرد ما
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 334
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٣٣٤