و در وى مىافتند » . استاد با خود گفت : « سگى نبايد كرد و در غريب نبايد افتاد و غريبنوازى بايد كرد . اينك رفتم به خدمت شيخ » . از در مسجد درآمد ، خلق متعجب بماندند . استاد نگاه مىكرد ، آن سلطنت و عظمت شيخ مىديد . در خاطرش بگذشت كه : « اين مرد به فضل و علم از من بيشتر نيست . به معامله برابر باشيم ، اين اعزاز از كجا يافته است ؟ » . شيخ به فراست بدانست . روى به دو كرد و گفت : « اى استاد اين حال آن وقت جويند كه خواجه نه به سنّت ، وجود را گرفته بود و استبرا كند ، پس كنيزك را گويد : برخيز و طرف زين بمال » . استاد به يكبارگى از دست برفت و وقتش خوش گشت . شيخ چون از منبر فرودآمد به نزديك استاد شد ، يكديگر را در كنار گرفتند ، استاد از آن انكار برخاست و ميان ايشان كارها بازديد آمد ، تا استاد بار ديگر بر سر منبر گفت كه : « هر كه به مجلس ابو سعيد نرود مهجور و مطرود بود ، كه اگر آنچه اول گفتم به خلاف اين بود ، اكنون چنين مىگويم » .
نقل است كه استاد ابو القاسم سماع را معتقد نبود . يك روز به در خانقاه شيخ مىگذشت و در خانقاه سماعى بود . بر خاطر استاد بگذشت كه : « قوم چنين فاش سر و پاى برهنه كرده ، برگردند ، در شرع عدالت ايشان باطل بود و گواهى ايشان نشنوند » .
شيخ در حال كسى از پس استاد فرستاد كه : « بگو : ما را در صفّ گواهان كى ديدى كه گواهى بشنوند يا نه ؟ » .
نقل است كه زن استاد ابو القاسم كه دختر شيخ ابو على دقّاق بود . از استاد دستورى خواست تا به مجلس شيخ رود . استاد گفت : « چادرى كهنه بر سر كن تا كسى را ظنّ نبود كه تو كيستى » . آخر بيامد و بر بام در ميان زنان نشست . شيخ در سخن بود .
گفت : « اين از ابو على دقّاق شنيدم ، و اينك جزوى از اجزاى او » . كدبانو كه اين بشنيد بىهوش شد و از بام در افتاد . شيخ گفت : « خدايا بدين بام باز ببر ، همانجا كه بود » . معلق در هوا بماند تا زنان بر بامش كشيدند .
نقل است كه در نشابور امامى بود . او را ابو الحسن تونى گفتندى و شيخ را سخت منكر بود ، چنان كه لعنت مىكرد و تا شيخ در نشابور بود به سوى
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 333
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٣٣٣