فرودآمدم . چشم باز كردم . شير برفت . قدمى چند برفتم ، خود را به بخارا ديدم . يك روز به در خانقاه مىگذشتم ، خلقى بسيار ديدم ، پرسيدم كه : چه بوده است ؟ گفتند : شيخ ابو سعيد آمدست . من نيز رفتم ، نگاه كردم ، آن مرد بود كه مرا بر شير نشانده بود . روى به من كرد و گفت كه : سرّ مرا تا من زندهام به هيچكس مگو ، كه هر چه در ويرانى بينند در آبادانى نگويند . چون اين سخن بگفت : نعره از من برآمد و بىهوش شدم » .
نقل است كه اول كه شيخ به نشابور مىآمد آن شب سى تن از اصحاب ابو القاسم قشيرى به خواب ديدند كه : آفتاب فروآمدى . استاد نيز آن خواب ديد . روز ديگر آوازه در شهر افتاد كه : شيخ ابو سعيد مىرسد . استاد مريدان را حجت گرفت كه : « به مجلس او مرويد » . چون شيخ ابو سعيد درآمد ، مريدان كه خواب ديده بودند همه به مجلس او رفتند . استاد را از آن غبارى پديد آمد . به زيارت شيخ نيامد و يك روز بر سر منبر گفت كه :
« فرق ميان من و ابو سعيد آن است كه ابو سعيد خداى را دوست مىدارد و خداى - تعالى - ابو القاسم را دوست مىدارد . پس ابو سعيد ذرّه بود و ما كوهى » . اين سخن با شيخ گفتند . شيخ گفت : « ما هيچ نيستيم . آن كوه و آن ذرّه همه اوست » . به استاد رسانيدند كه : « شيخ چنين از بهر تو گفته است » . استاد را از آن سخن انكارى پديد آمد . بر سر منبر گفت : « هر كه به مجلس ابو سعيد رود . مهجورى يا مطرودى بود » . همان شب مصطفى را در خواب ديد كه مىرفت . استاد پرسيد كه : « يا رسول اللّه كجا مىروى ؟ » . گفت : « به مجلس ابو سعيد مىروم . هر كه به مجلس او نرود مهجورى بود يا مطرودى » . استاد چون از خواب درآمد ، متحيّر عزم مجلس شيخ كرد . برخاست تا وضو كند . در متوضّا وجود را از بيرون جامه به دست گرفته بود و استبرا مىكرد - و وجود را از بيرون جامه به دست گرفتن سنت نيست - پس فراز شد و كنيزك را گفت : « برخيز و لگام و طرف زين بمال » . پس بامداد برنشست و عزم مجلس شيخ كرد ، و مشغلهء سگان مىآمد كه يكديگر را مىدريدند . استاد گفت : « چه بوده است ؟ » . گفتند : « سگى غريب آمده است ، سگان محله روى در وى آوردهاند
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 332
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٣٣٢