شيخ گفت : از بهر دستارى طبرى خداى - تعالى - سه بار به اين مرد كه در پهلوى تو نشسته است سخن گفت و او مىگويد : ندهم كه قيمت آن ده دينار است و از آمل به هديه آوردهاند . چون اين سخن بشنيدم لرزه بر من افتاد . پيش شيخ رفتم و جامه بيرون كردم و توبه كردم و هيچ انكارى در دلم نماند . هر مال كه داشتم همه در راه شيخ نهادم و به خادمى او كمر بستم » .
نقل است كه پيرى گفت : « در جوانى به تجارت رفتم . در راه مرو چنان كه عادت كاروانى باشد از پيش برفتم و خواب بر من غلبه كرد و از راه به يكسو رفتم و بخفتم و كاروان بگذشت و من در خواب بماندم تا آفتاب برآمد . از جاى برفتم . اثر كاروان نديدم كه همهء راه ريگ بود . پارهيى بدويدم و راه گم كردم و مدهوش شدم . چون به خود بازآمدم يك طرف اختيار كردم ، تا آفتاب گرم شد و تشنگى و گرسنگى بر من اثر كرد و ديگر قوّت رفتن نماند . صبر كردم تا شب شد . همهء شب رفتم ، چون روز شد به صحرايى رسيدم پرخاكوخاشاك ، و گرسنگى و تشنگى به غايت رسيد و گرمايى سخت شد ، شكستهدل شدم و دل بر مرگ نهادم . پس جهد كردم تا خود را بر بلندى افگنم ، و گرد صحرا نگريستم ، از دور سبزيى ديدم ، دلم قوى شد . روى بدان جانب نهادم چشمهء آب بود . آب خوردم ، و وضو ساختم و نماز كردم . چون وقت زوال شد يكى پديد آمد ، روى بدين آب آورد . مردى ديدم بلندبالاى سفيد پوست ، محاسن كشيده و مرقعى پوشيده ، به كنار آب آمد و طهارت كرد و نماز بگزارد و برفت . من با خود گفتم كه : چرا به او سخن نكردى . پس صبر كردم تا نماز ديگر بازآمد . من پيش او رفتم و گفتم : اى شيخ از بهر خدا مرا فرياد رس كه از نشابور و از كاروان جدا افتاده و بدين احوال شده ، دست من بگرفت . شير را ديدم كه از آن بيابان برآمد و او را خدمت كرد . شيخ دهان به گوش شير نهاد و چيزى بگفت : پس مرا بر شير نشاند و گفت : چشم بر هم نه . هرجا كه شير باستد ، تو از وى فرودآى . چشم بر هم نهادم . شير در رفتن آمد و پارهيى برفت و باستاد و من از وى
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 331
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٣٣١