تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
چون طعام بخوردند شيخ را چشم بر وى افتاد گفت : « اى ملعون مطرود بدبخت ! چرا از پى كارى نروى ؟ » . جوان را در آن ضعف و گرسنگى بزدند و بيرون كردند و در خانقاه در بستند . جوان ، اميد به كلى از خلق منقطع كرده و مال و جاه رفته و قبول نمانده و دين به دست نيامده و دنيا رفته ، به هزار نيستى و عجز در مسجدى خراب شد و روى بر خاك نهاد و گفت : « خداوندا ! تو مىدانى و مىبينى چگونه رانده شدم و هيچ كسم نمىپذيرد و هيچ دردى ديگر ندارم الّا درد تو و هيچ پناهى ندارم الّا تو » . از اين جنس زارى مىكرد و زمين مسجد را به خون چشم آغشته گردانيده . ناگاه آن حال به دو فروآمد و آن دولت كه مىطلبيد روى نمود - مست و مستغرق شد - شيخ در خانقاه اصحاب را آواز داد كه : « شمعى برگيريد تا برويم » . و شيخ و ياران مىرفتند تا بدان مسجد . جوان را ديد روى بر خاك نهاده ، و اشك باريدن گرفت . چون شيخ و اصحاب را ديد گفت : « اى شيخ اين چه تشويش است كه بر سر من آوردى و مرا از حال خود شورانيدى ؟ » . شيخ گفت : « تنها مىبايدت كه بخورى ؟ هر چه يافتى ما بدان شريكيم » . جوان گفت اى شيخ از دلت مىآيد كه مرا آن همه جفا كنى ؟ » . شيخ گفت : « اى فرزند تو از همهء خلق اميد نبريدى . حجاب ميان تو و خدا ابو سعيد بود ، و در تو خبر از اين يك بت نمانده بود . آن حجاب چنين از برابر تو برتوانست گرفت ، و نفس تو چنين توانست شكست . اكنون برخيز كه مباركت باد » . نقل است از حسن مؤدّب كه خادم خاص شيخ بود كه گفت : « در نشابور بودم به بازرگانى . چون آوازهء شيخ بشنيدم به مجلس او رفتم . چون چشم شيخ بر من افتاد گفت : بيا كه بر سر زلف تو كارها دارم - و من منكر صوفيان بودم - پس در آخر مجلس از جهت درويشى جامه‌يى خواست و مرا در دل افتاد كه دستار خود بدهم . پس گفتم : مرا از آمل به هديه آورده‌اند و ده دينار قيمت اين است . تن زدم . شيخ ديگر بار آواز داد . هم در دلم افتاد باز پشيمان شدم . همچنين سوم بار ، كسى در پهلوى من نشسته بود ، گفت : شيخا ! خداى با بنده سخن گويد ؟ .
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 330 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون