تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
در آفتاب گرم استاده و از گرما استخوان مريد شكسته مىشد و عرق از وى مىريخت تا طاقتش برسيد ، بر خاطرش بگذشت كه : « خدايا او بنده‌يى و چنين در عزّ و ناز ، و من بنده‌يى و چنين مضطرّ و بيچاره و عاجز ! » شيخ در حال بدانست . گفت : « اى جوانمرد ! اين درخت كه تو مىبينى هشتاد ختم قرآن كردم سرنگونسار از اين درخت درآويخته » . و مريدان را چنين تربيت مىكرد . نقل است كه رئيس بچه‌يى را به مجلس او گذر افتاد . سخن وى شنيد . درد اين حديث دامنش گرفت . توبه كرد و زر و سيم و اسباب مبلغ ( ! ) هر چه داشت همه در راه شيخ نهاد ، تا شيخ هم در آن روز همه را صرف درويشان كرد - و هرگز شيخ از براى فردا هيچ ننهادى - پس آن جوان را روزهء بر دوام و ذكر بر دوام و نماز شب فرمود ، و يك سال خدمت مبرز پاك كردن فرمود و كلوخ راست كردن ، و يك سال ديگر حمام تافتن و خدمت درويشان ، و يك سال ديگر دريوزه فرمود . و مردمان به رغبتى تمام زنبيل او پر مىكردند ، از آن كه معتقد فيه بود . بعد از آن بر چشم مردمان خوار شد و هيچ‌چيز به وى نمىدادند و شيخ نيز اصحاب را گفته بود تا التفات به دو نمىكردند و او را مىراندند و جفاها مىكردند و با وى آميزش نمىكردند ، و او همه روز از ايشان مىرنجيد اما شيخ با او نيك بود . بعد از آن شيخ نيز او را رنجانيدن گرفت و بر سر جمع سخن سرد با او گفت و زجر كرد و براند ، و همچنان مىبود . اتفاق چنان افتاد كه سه روز متواتر بود به دريوزه رفت و مويزى به دو نداد و او در اين سه روز هيچ نخورده بود و روزه نگشاده بود ، كه شيخ گفته بود كه در خانقاه هيچش ندهند . شب چهارم در خانقاه سماع بود و طعامهاى لطيف ساخته بودند و شيخ خادم را گفت كه : « هيچش ندهيد » و درويشان را گفت : « چون بيايد راهش ندهيد » . پس آن جوان از دريوزه بازرسيد با زنبيل تهى و خجل و سه شبانروز گرسنه بوده و ضعيف گشته . خود را در مطبخ انداخت ، راهش ندادند . چون سفره بنهادند بر سر سفره جايش ندادند . او بر پاى مىبود و شيخ و اصحاب در وى ننگريستند .