تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
مىداشتى و مراقبت شيخ ابو العباس مىكردى . يك شب ابو العباس فصد كرده بود ، رگش گشاده و جامه‌اش آلوده شده ، از خانه بيرون آمد . او دويد و رگ او ببست و جامهء او بستد و جامهء خود پيش داشت تا درپوشيد ، و جامهء ابو العباس نمازى كرد و هم در شب خشك كرد و پيش ابو العباس برد . ابو العباس گفت : « تو را دربايد پوشيد » . پس جامه به دست خود ، داد ابو سعيد پوشيد . بامداد اصحاب جامهء شيخ در بر ابو سعيد ديدند و جامهء ابو سعيد در بر شيخ ، تعجب كردند ابو العباس گفت : « دوش بشارتها رفته است ، جمله نصيب اين جوانمرد مهنگى آمد . مباركش باد » . پس ابو سعيد را گفت : « بازگرد و به مهنه رو تا روزى چند اين علم بر در سراى تو برند » . شيخ با صدهزار فتوح به حكم اشارت بازگشت . نقل است كه رياضت شيخ سخت بود ، چنان كه آن وقت كه نكاح كرده بود و فرزندان پديد آمده ، هم در كار بود ، تا به حدى كه گفت : « آنچه ما را مىبايست كه حجاب به كلى مرتفع گردد و بت به كلى برخيزد حاصل نمىشد . شبى با جماعت خانه شدم و مادر ابو طاهر را گفتم تا پاى من به رشته‌يى محكم بازبست و مرا نگون كرد و خود برفت و در ببست . و من قرآن مىخواندم و گفتم : ختم كنم همچنان نگونسار . آخر خون به روى من افتاد و بيم بود كه چشم مرا آفتى رسد . گفتم : سود نخواهد داشت . همچنين خواهم بود . ما را از اين حديث مىبايد ، خواه چشم باش خواه مباش . و خون از چشم بر زمين چكيد و از قرآن به فسيكفيكهم اللّه رسيده بودم . در حال اين حديث فروآمد و مقصود حاصل شد » . و گفت : « كوهى بود و در زير آن كوه غارى بود كه هر كه در آن نگريستى زهره‌اش برفتى . بدانجا رفتم و با نفس گفتم : از آنجا فروافتى بميرى ، تا نخسبى و جملهء قرآن ختم كنى . ناگاه به سجود رفتم . خواب غلبه كرد . فروافتادم . بيدار شدم ، خود را در هوا ديدم . زنهار خواستم . حق - تعالى - مرا بر سر كوه آورد » . نقل است كه يك روز زير درختى بيد فرودآمده بود و خيمه زده و كنيزكى ترك پايش مىماليد و قدحى شربت بر بالينش نهاده ، و مريدى پوستينى پوشيده بود و